مروری بر کتاب «سوران سرد» نوشته جواد افهمی
نامش رویاست؛ ذاتش جنگ
محمد کورهپز:
در مورد جبهه غرب و کردستان زمان جنگ، داستانهای زیادی خواندهام اما «سوران سرد» انصافا یک تجربه کاملا متفاوت بود. قصهای که کوشیده بود تصویر ملموستری از آن فضا به خواننده نشان بدهد.
جبهه پیچیده کردستان به دلیل ویژگیهای خاص خودش ظرفیتهای زیادی برای پرداخت داستانی دارد. همزمانی حضور سپاه، ارتش، بسیج، نیروهای مردمی کرد ایرانی و کرد عراقی، بعثیها، منافقین و احزاب کومله و دموکرات و ... و همه اینها در کنار مردم عادی و بیگناه کردستان؛ یعنی انبوهی از گرههای داستانی برای نویسنده متبحر.
به نظر میرسد جواد افهمی در «سوران سرد» خواسته به نحوی از اکثر این ظرفیتها بهره ببرد تا داستانی معماگونه و پر از تعلیق را جلوی خواننده بگذارد.
پایگاه سوران، روی ارتفاعی پوشیده از برف در کردستان و تحت کنترل ارتش قرار دارد و وظیفه آن ایجاد ارتباط مخابراتی بین دو پایگاه دیگر است. نیروهای اطلاعات ایران متوجه میشوند در این مقر یک جاسوس حضور دارد و تلاش میکنند با روشهای مخفیانه او را شناسایی کنند. ما این نبرد پنهان را از دریچه چشم چند سرباز و درجهدار ارتشی که مشغول گذراندن خدمت خود هستند دنبال میکنیم.
سبک قصه رئالیسم (واقعگرا) است اما در مواردی هم به رئالیسم جادویی تنه میزند و مرزهای واقعیت و رویا در هم فرو میرود. روابط پیچیده سربازان و اهالی و نیروهای دشمن و خودی در فضایی غریب، ترسناک، وهمآلود و پر از ابهام و تعلیق جلو میرود؛ به طوری که تا لحظه آخر نمیفهمیم واقعا چه کسی جاسوس است و چه کسی بیگناه. و عمده قوت داستان هم بر همین ساختار معماگونه استوار است که خواننده را به دنبال خودش میکشد. توصیفات قوی نویسنده از فضا و طبیعت غریب منطقه، روحیات جورواجور سربازان و روستاییها و بازی موش و گربه با جاسوس هم حس و حالی قوی به متن بخشیده است.
از متن کتاب:
«باد بیامان میوزید و برف روی دیواره را به سر و صورت مرد غریبه و دو سرباز میکوبید. صدای فریاد غریبه مهاجم در هوهوی باد گم میشد.
- دارین دروغ میگین. مادربه خطاها! فکر کردین میتانین سر من کلاه بزارین؟ اشکالی نداره. هر دو تانَه میکشم؛ بیسوال.
خواست به عقب برگردد. انگار برای نشانهروی و تیراندازی به دنبال جایی مطمئن میگشت. برف اما اجازه تغییر موضع را به او نمیداد.
- فکر میکردم آن قدر مرد باشی که قبل از ای که یَه بیگناه به خاطرت کشته بشه پا پیش بزاری و خودتا معرفی کنی. اشکالی نداره. اول ای رفیقته میکشم که میدانم سربازه و ربطی به ای قضیه نداره.
سینا گامی به طرف چپ برداشت و از دیواره فاصله گرفت، با دست به بالای سرش اشاره کرد. گفت: «اگه صدای اسلحهات بلند شه برفی که بالای سرمانه آوار میشه رومان. همهمان زیر برف دفن میشیم. هم ما هم اون رفیقات که اون پایین سر راه بهمن ایستادن. باید ساکت باشی. بهم اعتماد کن! گرگا همین نزدیکیان. به بالا نگاه کن! سایهشانَ میبینی؟ همین نزدیکیان»
داستان آشکارا نشان میدهد که نمیخواهد شعاری باشد و لذا شخصیتهای اصلی بسیار زنده و با خصلتهایی ملموساند. روحیات گروهبان زمانی و استوار سرابی، شخصیت سهراب و طاها و کریم خانی و سینا و بقیه سربازان از قومیتها و با درونیات مختلف، افراد محلی خصوصا کدخدا و نوهاش اکثرا باورپذیر از آب درآمدهاند.
اما ساختار روایی در چند نقطه لنگ میزند. مثلا مشخص نیست داستان به واقع درباره کیست؟ سهراب؟ سینا؟ مصیب؟ اسمال؟ همه کاراکترها تقریبا موازی با هم جلو میروند و انگار محوریت خاصی وجود ندارد. از آن طرف فلاشبکها (گذشتهنماها) که به زندگی فردی ناشناس در داستان اشاره دارند هم تا حدی گیج کننده هستند و این خصلت در قصهای که خودش پر از معما و ابهام است، پیچیدگی این داستان 467 صفحهای را به مرز افراط میبرد.
این «نزدیکی به افراط» را در حرف اصلی کتاب هم به نوعی میبینیم. «سوران سرد» میخواهد به ما بگوید که جنگ واقعیتی بسیار تلخ است و آدمهایی هستند که همه چیزشان را در این ماجرا باختهاند. اما همزمان میخواهد بگوید که با تمام اینها امید هم هست و هنوز نمرده است. به نظر میرسد تلاش نویسنده در روایت تلخی زندگی آن آدمها آنقدر قصه را زهرآلود کرده که نتوانسته زنده بودن امید را آنچنان که باید جا بیاندازد.
به نظر میرسد کتاب با لحاظ کردن حجم پیچیدگی و ابهام برای سنین نوجوانی یا افرادی که هنوز در مطالعه مبتدی هستند مناسب نباشد. اما اگر زمینهای در خواندن کتابهای دفاع مقدس دارید از خواندن این کار متفاوت لذت خواهید برد.


