مروری بر کتاب «نه آبی نه خاکی» نوشته علی موذنی
از فاصله نزدیک
محمد کورهپز:
دوست دارید بدانید یک شهید در آخرین روزها و ساعات زندگیاش به چه چیزهایی فکر میکرده است؟ آیا اصلا ما آدمهای عادی میتوانیم به این حریم قدسی نزدیک شویم و آن را لمس و روایت کنیم؟ احتمالا اول به خودمان میگوییم نه، چرا که «هر که را اسرار حق آموختند / مهر کردند و دهانش دوختند». اما شاید مناسبترین پاسخ این باشد که «بله، اگر خود شهید عنایت کند!»
عالم معنویت و قرب الهی از منازل خاصی به بعد دیگر در دسترس انسانهای خاکی نیست. حتی بزرگان عرفان و سلوک نیز در توصیف آن به تشبیه و استعاره پناه میبرند، ولی تجربههایی مثل «روایت فتح» شهید آوینی به ما نشان داد که میشود با تمسک به شهدا به این حوزه هم تقرب پیدا کرد. حال علی موذنی در رمان بسیار زیبای «نه آبی نه خاکی» با واسطه کردن شخصیت «سعید مرادی» هنرمندانه به این «قاب قوسین او ادنی» نزدیک شده است.
سعید مرادی از رزمندگان لشکر علی بن ابی طالب (ع) خاطرات خود را از روز اعزام تا مراحل نهایی عملیات در دفترچهای یادداشت میکند و ما با مطالعه این یادداشتهای کوتاه و بلند، گام به گام با خاطرات او همراه میشویم و او و همرزمانش را از زبان خودشان میشناسیم.
«نه آبی نه خاکی» که توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده، با زبانی ساده و بیآلایش به ما میگوید رزمندهها از از اعزام تا لحظه شهادت چه دغدغههایی داشتند، به چه چیزهایی فکر میکردند، خوشحالی و ناراحتیشان از چه مسائلی بود، با چه چیزهایی شوخی میکردند و سر چه مسائلی خیلی جدی و سختگیر بودند. البته کسانی که با کتابهای خاطرات شهدا مانوس هستند احتمالا بتوانند حدسهای خوبی بزنند، ولی تا کجا میتوانند به واقعیت نزدیک شوند؟
مثلا ما در این کتاب روایتی از یک عشق زمینی از زبان یک شهید را هم میبینیم که نشان میدهد حتی عاشق شدن یک رزمنده (بخوانید سالک الی الله) چه عطر و طعم متفاوتی میتواند داشته باشد که شاید بدون خواندن آن هرگز نمی توانستیم حدسش بزنیم.
این خاطرات که تا آخرین روزها و ساعات و دقایق زندگی شهدا ادامه دارد تا مدت ها ذهنمان را درگیر خود میکند و به مقایسه خود با شهدا میکشاند:
«محمد گفت: «جدی میگویم، سعید، یک وقت از آن نردبان چیزی ننویسی ها.»
خندیدم و سر تکان دادم.
گفت: «اگر بنویسی، من میدانم با تو!»
گفتم: «دیر گفتی. نوشتهام تمام شده.»
ابراهیم گفت: «پس لازم شد بخوانی.»
گفتم: «خودتان بعد از چاپ بخوانید.»
محمد گفت: «عجب، پس تو قصد داری زنده بمانی!»
جمله آخر محمد مرا تکان داد و به فکر فرو برد. آیا من شهادت را یک بازی فرض کردهام و با آن مثل همه هوسهای دیگر برخورد میکنم؟ اگر آرزویم شهادت است، آنچنان که میگویم ... آن چنان که به زبان میگویم نه به دل ... آیا ناخودآگاه به دنیا گرایش دارم؟ اگر شهادت جدیتر از زندگی شده است پس چرا من از آیندهای حرف زدم که دنیایی است؟»
کتابهای خاطرات شهدا معمولا از زبان دیگران (همرزمان، همسر، دوستان و ...) بیان شده و لذا نگاهی از بیرون به شهید دارد و در نتیجه محدود به درک و دریافتهای دیگران از شخصیت شهداست. اما «نه آبی نه خاکی» نگاهی از درون است و همین باعث میشود به یک رمان تحسینبرانگیز و به یاد ماندنی تبدیل شود. البته شاید یکی از نقاط ضعف آن انتخاب لحنی یکنواخت در کل داستان باشد. انگار که این لحن از حالات مختلف قهرمان داستان تبعیت نمیکند و حس هیجان، ترس، امید، خستگی و ... آن گونه که باید به مخاطب منتقل نمیشود.
علی موذنی در ورود به این ساحات کمتر تجربه شده و دور از دسترس، استاد است. او 230 صفحه کتاب «نه آبی نه خاکی» را به یک کلاس معرفت و عرفان تبدیل کرده که هر خوانندهای از شیرینی آن بهره میبرد. خصوصا نوجوانان و جوانانی در سن و سال شهدا و امثال سعید مرادی.


