مرور کتاب «ملت عشق»

 

مروری بر کتاب «ملت عشق» نوشته الیف شافاک ترجمه ارسلان فصیحی
فمنیست در لباس صوفی‌گری

 

ابراهیم کاظمی مقدم:
«ملت عشق» نوشته الیف شافاک، رمانی عاشقانه است که توسط ارسلان فصیحی ترجمه شده و نشر ققنوس آن را در 511صفحه منتشر کرده است. این رمان جوایز زیادی دریافت کرده و به زبان‌های زیادی ترجمه شده و در ایران هم مترجمان و انتشارات‌های دیگری اقدام به چاپ آن کرده‌اند. داستان ملت عشق دو خط داستانی متفاوت اما در یک جهت را روایت می‌کند. یکی در قرن هفتم هجری و در قونیه؛ داستانِ دیدار شمس تبریزی و مولانا. دیگری در زمان معاصر و درباره زنی به نام اللا روبینشتاین. این دو روایت در نگاه اول فاصله زیادی با یکدیگر دارند، اما نویسنده آنها را با مفهومی مشترک به هم پیوند می‌دهد: عشق و تأثیر آن بر دگرگونی انسان. 
اللا زنی است که پس از سال‌ها زندگی خانوادگی و روزمره، احساس می‌کند زندگی‌اش در تکرار گرفتار شده، همسرش به او خیانت می‌کند و زندگی‌اش وقف بچه‌هایش شده است. در این زمان خواندن رمانی درباره شمس و مولانا و آشنایی اللا با نویسنده آن، عزیز زاهارا، باعث می‌شود به زندگی خودش از زاویه‌ای تازه نگاه کند. در سوی دیگر، خواننده از زبان افراد مختلفی پیگیر داستانی است که طی آن، شمس وارد زندگی مولانا می‌شود و نظم زندگی او را به هم می‌زند. 
با این مقدمه‌ای که ناچارا بخشی از ماجرای کتاب را هم لو داده است، می‌توان فهمید نویسنده چه هدفی را از تعریف این دو داستان دنبال می‌کند. عشق عنصری است که قرار است شما را به جنب و جوش بیندازد و از روزمرگی خلاص کند. در واقع نویسنده معتقد است روزمرگی مشکل جهان امروز ماست.
یکی دیگر از ویژگی‌های کتاب این است که درس‌های اخلاقی در قالب «چهل قانون عشق» بیان می‌کند که شامل قوانینی است که شمس ابداع کرده و می‌خواهد به شاگرد خودش بیاموزد. این قوانین در سراسر رمان مانند قطعاتی هستند که قرار است تصویری کلی از نگاه شمس به عشق، خدا، انسان و زندگی بسازند. برخی از آنها بسیار خوب در بافت داستان قرار گرفته‌اند و اتفاقات داستان را معنا می‌کنند. هرچند این که چهل قانون از یک به چهل در طی داستان استفاده می‌شود، کمی با آماده بودن آن از قبل ناسازگار است. اما در بعضی جاها انصافا به دل داستان نشسته.
یکی از ایرادهایی که می‌توان به کتاب گرفت اصرار نویسنده برای بیان شدن همه‌ی این قوانین به ترتیب است. گاهی نویسنده قانونی را از زبان کسی مطرح می‌کند که اصلا لایق شنیدن آن از شمس نبوده یا مثلا این حرف‌ها برای دهانش زیادی بزرگ است. مثلا در بخشی از کتاب یکی از پسران مولوی که خود کتاب گفته زیاد اجازه‌ی ورود به خلوت پدرشان و شمس را نداشتند؛ یکی از قوانین را به برادر دیگرش می‌گوید. یا مثلا یکی از مست‌های مقیم میخانه بدون این که دیدار خاصی با شمس داشته باشد یکی از قوانین را بازگو می‌کند. 
در کل نباید از کتاب انتظار داشت که دایره‌المعارف تصوف باشد و عقاید صوفیه را بیان کند. بلکه باید به آن به چشم یک داستان که تنها تم صوفی‌گری دارد نگاه کرد. در مورد اسلام هم یقینا اطلاعات نویسنده بسیار پایین‌تر از ویکی‌پدیا است. اما در مورد بیان داستان با این تم انصافا موفق بوده. از نظر من یکی از علل جذب مخاطب زیاد کتاب در سراسر جهان همین پیرنگ صوفی‌گری و اسلامی است تا قدرت داستان‌گویی. شاید هم ترکیب گذشته و امروز توانسته این میزان از علاقه‌ی مخاطب را داشته باشد.
احساس شخصی من با خواندن نیمه‌ی ابتدائی کتاب، حضور در دل تاریخ قونیه بود و تصویر زیبایی که نویسنده از حال و هوای اشخاص مختلف را بیان می‌کرد دقیق می‌فهمیدم. قدرت داستان‌گویی نویسنده از قول جزامی و مرد مست انصافا من را به وجد آورد و ماجرای گل‌کویر باعث شد اشک بریزم. البته علاقه‌ای به داستان اللا نداشتم و حس می‌کردم ماجرا اضافی است. اما پیوند داستان به ماجرای مولوی ترغیب به خواندنم می‌کرد.
با این وجود بخش پایانی کتاب و خصوصا ماجرای فرار اللا به کل من را از کتاب منزجر کرد. به قدری که حتی دوست نداشتم بدانم پایان قصه‌اش چیست و صرفا به خاطر دیدن آخر ماجرای مولوی آن را خواندم. این که یک زن متأهل که سال‌هاست حتی مدل موهایش را برای شوهرش عوض نکرده، در اولین دیدارش با یک مرد بیگانه به اتاق او در هتل برود اصلا چیزی نبود که بخواهم ادامه‌اش را بدانم.


(پاراگراف‌های بعد، به ناچار انتهای داستان را فاش می‌کند!)
 

در داستان اللا، او به تدریج متوجه می‌شود که زندگی‌اش آن‌قدر که تصور می‌کرد رضایت‌بخش نیست. حالا او می‌خواهد به تقلید از قهرمان کتابِ عزیز زاهارا، یعنی مولوی، از زندگی قدیمی خودش فرار کند و به جهانی جدید برسد. به نظرم این بخش داستان اصلا به مذاق هیچ ایرانی یا در درجه‌ی بالاتر، به مذاق هیچ مسلمان و شاید هیچ انسان سالمی خوش نیاید. سرنوشت اللا و تصمیمی که با برداشتی سخیف از رمانی که خوانده گرفته شده.
اللا در پایان داستان به همراه نویسنده‌ی کتابی که خوانده فرار می‌کند و همسر و بچه‌هایش را که اتفاقا خیلی هم دوستشان داشت رها می‌کند. این کار حتی برای یک دختر که مسئولیتی بر دوش ندارد هم در تمام جوامع بشری تابو است، چه برسد به زن متأهل و دارای فرزند. نمی‌دانم این عشق یک زن متأهل به یک مرد بیگانه چطور در ذهن یک نفر به علاقه‌ی معنوی و عرفانی شمس و مولانا شباهت دارد؟ اقل کاری که اللا باید انجام می‌داد انجام طلاق از همسرش بود. 
شاید لازم باشد این قضیه را ریشه‌یابی کنیم. نویسنده‌ی ملت عشق، فمنیست و فارغ‌التحصیل علوم زنان است و ظاهرا خواسته با این تابوشکنی برای خودش و دیگر فمنیست‌ها، یک سرپوش اخلاقی بسازد تا گناهانی را که رواج می‌دهند توجیه کند. این سرپوش اخلاقی البته آزین‌بندی و تزئین شده تا مخاطب احساس انزجار نکند. اما هر انسان سالمی تایید خواهد کرد که این کار غلط است.
‌در پایان این رمان را به کسانی که مثل من دوست دارند زندگی را از دید افراد مختلفی ببینند توصیه می‌کنم. مخصوصا بخش‌هایی که از قول نقش‌های فرعی کتاب گفته شده‌اند. اما به کسانی که با خواندن نظریات فمنیستی و برداشت‌های من‌درآوردی از اسلام، اعصابشان به هم می‌ریزد توصیه می‌کنم دور و بر این کتاب نگردند!