مروری بر کتاب «حوالی احمد» نوشته فائضه غفارحدادی
خودش جلوتر بود
مهدی مرشدی:
کدام احمد؟! فرماندهای لجباز و یکدنده یا منطقی؟ سختگیر یا منصف؟ خشن یا منعطف؟ روایت درستتر معمولا آن است که از چند جهت سوژه را روایت کند، گاهی انصاف در سختگیری است و منطق در پافشاری.
خانم غفارحدادی که ایشان را با «خط مقدم»، «یک محسن عزیز» و دیگر آثارشان میشناسیم، این بار به سراغ روایتهایی از شهید کاظمی رفته است. روایتهایی متفاوت و شاید متناقض از زبان نزدیکان شهید. نزدیکانی که در موقعیتهای مختلف همراه حاجاحمد بودهاند و رفتارها و واکنشهای او را دیدهاند.
جلسات خانم نویسنده با راویان، به صورت حضوری گاه رسمی و گاهی در فضای خانوادگی برگزار میشود. گاهی هم در غیاب رفیق صمیمی شهید، یعنی حاجقاسم سلیمانی، اینترنت را زیر و رو میکند و چهار، پنج روایت دلی و خالصانه حاجقاسم از احمد را تجمیع میکند.
احمد، فرزند حاج عشقعلی که در نجفآباد اصفهان نجاری دارد، موتورباز قهاریست. سفرهای طولانی او با موتور که فقط از یک عشق موتور برمیآید بین اهالی شهر معروف است. کم و بیش فعالیت انقلابی دارد و در دورههای چریکی در سوریه نیز شرکت میکند اما زود برمیگردد. لشگر ۸ نجفآباد را تشکیل میدهد و به مرور پلههای فرماندهی را طی میکند...
این کتاب ۳۴۵ صفحهای که توسط نشر شهید کاظمی به چاپ رسیده مشتمل بر هجده روایت است. ترتیب این روایتها نه بر اساس زمان مصاحبه یا سیر زندگی شخصیت، که به نظر میرسد بر اساس دورترین و نزدیکتربن افراد به حاجاحمد است، روایتهایی که همگی خواندنی هستند. از مهندس بینامی که متخصص احیا کردن کارخانههای زمینخورده بوده و از سپاه مپاه هم دل خوشی ندارد، اما معتقد است احمد کاظمی حیف شد. تا مسئولین و فرماندهانی که حاجاحمد مافوقشان بود.
از روایت حاجحسن طهرانیمقدم و حاجقاسم سلیمانی تا جمعی که هنوز خودشان را «بچههای حاجاحمد» مینامند. در این بین، روایت محمد آخوندی، کسی که سالها مسئول دفتر حاجاحمد بوده و روایت همسر ایشان طولانیتر و جزئیتر است. در این دو روایت بیشتر از باقی روایتها با بُعد احساسی و پشتجبههایِ سردار آشنا میشویم. همان جایی که فرمانده فاتح خرمشهر از زبان همسر اینگونه است:
«از همه چیز لذت میبرد. از تماشای مرغعشقهای توی قفس، از دیدن جوانههای جدید روی ساقههای درخت، از تغییرات کوچکی که در خانه ایجاد میکردم. به همه چیز توجه داشت. خدای جزئیات بود احمد. دقیق میدانست که محمدمهدی فلان روز امتحان چه داشته و بین آن همه مشغله و کارش، زنگ میزد میپرسید امتحانش را خوب داده یا نه؟!
نباید ترس از دست دادن چنین مردی دچار دلهرهام میکرد؟»
محتوای روایتها غالبا سبک متفاوت مدیریتی و مواجهات شهید کاظمی با مسائل است که هر یک از راویان با آن مواجهه داشتهاند. سبک مدیریتی که بخشی از آن به تعبیر حاج قاسم این چنین است: «احمد میگفت بیا! و همه فرماندهان دنیا میگویند برو!»
قلم خوب خانم غفارحدادی به همراه روایتهایی که از دل راویان بیان میشوند نثر دلنشینی را به ارمغان آورده است. استفاده مناسب از جملات کوتاه به روان بودنِ نوشته کمک میکند و در کنار محتوای جذاب مانع از خستگی خواننده میشود. نویسنده ماجرای مواجهه با افراد و نحوه پیدا کردنشان را هم روایت میکند که این حس و حال مضاعفی به روایت میدهد و قدر زحمات را بهتر نشان میدهد.
حاج احمد کاظمی فرماندهی که از غذای خط مقدم نیروها تا مشکلات زندگی شخصیشان برایش مهم بوده، نقش مهمی در پایان دادن به غائله کردستان دارد. قرارگاه حمزه را مدیریت میکند، در خاک عراق عملیات انجام میدهد، پادگان ولیعصر را به قدری مهندسیشده و با تجهیزات میسازد که شهردار را از جابجایی آن منصرف میکند. حاجاحمد که از یک شهر کوچک یک لشگر جمع کرده، خرمشهر را به توفیق الهی آزاد میکند و پایهگذاری صنعت موشکی را به همراه حاجحسن به عهده میگیرد.
با همه این اوصاف، حتی وقتی چندماشینه و خانوادگی با دیگر فرماندهان مسافرت میکند، ماشین او از همه عقبتر است. چرا که معتقد است کمتر از باقی این بسیجیها کار کرده! و همه اینها تجسم عینیِ اخلاص است و فقط از این ویژگی برمیآید.
راز اینکه بعد از این سالها هنوز جزئیات کمتری از حاجاحمد میدانیم همین اخلاص اوست. در جریان کتاب و وقتی مسافر دقایق مهم زندگی ایشان هستیم بیشتر خواهیم دانست و احتمالا حسرت خواهیم خورد و بیشتر تلاش خواهیم کرد. شاید حاجاحمدهای دیگری داریم که هنوز نمیشناسیم.


