مرور کتاب «برادران کارامازوف»

 

برترین مرورهای اولین دوره جشنواره مرورنویسی نقطه ریویو – شماره 6

مروری بر کتاب «برادران کارامازوف» نوشته فئودور داستایفسکی ترجمه پرویز شهدی
صحنه‌ی نبرد قوای خیر و شر در قلب انسان


ابراهیم کاظمی‌مقدم:
کتاب «برادران کارامازوف» نوشته‌ی فئودور داستایوفسکی، رمانی با مضمون جنایی است که سال‌هاست در اکثر فهرست‌هایِ «بهترین رمان‌های تاریخ» جا خوش کرده است. البته این فقط پیش‌درآمد داستان اصلی است و احتمالا اگر عمر نویسنده کفاف می‌داد شاهد حجم چندبرابری برای این اثر که الآن چهار جلدی است می‌بودیم. 
رمان برادران کارامازوف در ظاهر داستان یک خانواده آشفته است. پدر هوسران، چند پسر با شخصیت‌ها و جهان‌بینی‌های کاملاً متفاوت. در این میان یک قتل همه چیز را به هم می‌ریزد و محاکمه‌ای که قرار است پرده از حقیقت کنار بزند. اما این تعریف ابدا رمان را اسپویل نمی‌کند، بخش اصلی داستان یک نبرد عقیدتی است. به بیان دیگر قتل پدر خانواده بیشتر از آنکه مقصد داستان باشد، بهانه‌ای است برای داستایفسکی تا سراغ ترسیم صحنه‌نبردش برود. 
نبرد سوالاتی مثل: حالا که جهان پر از رنج است، می‌شود باز هم ایمان داشت؟ حد و مرز آزادی انسان تا کجاست؟ اگر کسی مسئولیت اخلاقی خود را کنار بگذارد، چه اتفاقی برای خودش و دیگران می‌افتد؟ و ده‌ها سوال و شبهه‌ی عقیدتی دیگر که مخاطب را به فکر فرو می‌برند. 
البته سوء تفاهم نشود. قرار نیست یک درس کلامی و آموزشی منظم را با چاشنی داستان بخوانیم. در پایان هم چند پاسخ قطعی جلوی خودمان ببینیم. نه! داستایفسکی بیشتر شبیه کسی است که دو طرف یک مناظره‌ی اعتقادی را روبه‌روی هم قرار داده و اجازه می‌دهد هر کدام حرف خودشان را بزنند. یک طرف ایمان و امید ایستاده و طرف دیگر شک و خودخواهی و میل انسان به رهایی از هر قید اخلاقی. هیچ‌کدام هم به شکل خط مستقیم و یک‌دست ارائه نمی‌شوند. مطالب واقعا پراکنده و در دل دیالوگ‌های طولانی افراد داستان. 
این دیالوگ‌های عمیق باعث شده شخصیت‌های «برادران کارامازوف» به شدت شبیه به آدم‌های واقعی و باورپذیر باشند. خانواده کارامازوف را می‌توان یک مجموعه‌ از تیپ‌های عقیدتی انسان‌ها دانست. داستایفسکی هر کدام از شخصیت‌ها را در موقعیتی قرار می‌دهد که تا یکی از تیپ‌های عقیدتی جامعه را نشان می‌دهد. اما هیچ‌کدام را نمی‌توان به یک برچسب ساده محدود کرد. اینجا آدم خوبِ کاملاً خوب و آدم بدِ کاملاً بد نداریم. کسی که گناه می‌کند، ممکن است در همان حال میل به نجات داشته باشد و کسی که اهل ایمان است، باز هم با تردید و بحران روبه‌رو شود. 
یکی از نقاط قوت مهم رمان این است که داستایفسکی دیدگاه‌های مختلف را مستقیماً به نام خودش بیان نمی‌کند. او آنها را میان شخصیت‌ها تقسیم می‌کند. شخصیت‌ها با یکدیگر بحث می‌کنند، حرف یکدیگر را به چالش می‌کشند و گاهی حتی از نتیجه منطقی حرف خودشان هم می‌ترسند. بنابراین نمی‌توان جمله‌ای را که از زبان شخصیت‌ها گفته می‌شود، مستقیماً نظر شخصی داستایفسکی دانست. 
دقیقا مثل جمله‌ی معروف کتاب: «خدا و شیطان در آنجا می‌جنگند و میدان جنگ قلب انسان است...» حالا داستایفسکی این نبرد را به نظاره نشسته و از دید خودش آن را بازگو می‌کند. این مدل نگارش کتاب من را به یاد این آموزه‌ی اسلام می‌اندازد که عقائد تقلیدی نیست و هر نفر باید خودش به تنهایی به آن برسد. 
البته از نظر منطقی این حجم از تفاوت نظر در یک خانواده تقریبا غیر ممکن است اما نویسنده تلاش کرده تا با روایت‌های تکی دلیل این تفاوت‌ها را هم بیان کند. بنابراین این بی‌منطقی نزدیک به نقطه‌ضعف شدن برای رمان شده اما نویسنده آن را پوشش داده است. از اینجا به بعد خواننده باید تصمیم بگیرد که باور کند یا نه؟
در میان همه این بخش‌ها و مبارزات الاهیاتی، صحنه مربوط به شیطان برای من یکی از جذاب‌ترین قسمت‌های رمان بود. داستایفسکی عمداً مرز میان واقعیت و توهم را روشن نمی‌کند و همین باعث می‌شود خود خواننده هم تا پایان نتواند با اطمینان بگوید این ملاقات دقیقاً چه ماهیتی دارد. اینجا دیگر فقط دیالوگ عمیق نیست. از نظر طنز نیز با صحنه‌ای جالبی روبه‌رو هستیم. من این بخش را یکی از نمونه‌های قابل توجه طنز دینی در ادبیات می‌دانم.
شیطانی که داستایفسکی در اینجا به ما نشان می‌دهد، اگرچه خیالی است اما با تصویر کلیشه‌ای فاصله زیادی دارد. خبری از یک موجود عجیب و وحشتناک که مدام دنبال گول زدن انسان است، نیست. بلکه با پیرمردی پرحرف و معمولی مواجهیم که درباره مسائل بزرگ الهی و جهنم و نجوم صحبت می‌کند، اما خودش گرفتار جزئیات و ضعف‌هایی کاملاً زمینی است. همین تضاد، موقعیتی طنزآمیز به وجود می‌آورد.
موجودی که قرار است نماد شر مطلق باشد، در گفت‌وگو آن‌قدر عادی، پرحرف و مضحک می‌شود که هیبتش فرو می‌ریزد. یک تکنیک محبوب در طنزپردازی در این بخش استفاده شده: پایین آوردن یک امر مهم و جدی به سطح امور معمولی و روزمره. وقتی چیزی که قرار است ترسناک یا مقدس به نظر برسد، ناگهان با زبان و رفتار یک آدم معمولی ظاهر می‌شود، فاصله میان آن تصویر باشکوه و واقعیت، خودش طنز موقعیت تولید می‌کند. داستایفسکی دقیقاً از همین فاصله استفاده کرده. 
هنر رندانه‌ی داستایفسکی این است که زمانی که ماجرا را در مورد قدیس‌ها و انبیا و خدا مطرح می‌کند، ابهتی که در ماجرای شیطان دیدیم را انجام نمی‌دهد. ماجرا را حتی اگر می‌خواهد نقد کند، به سخره نمی‌گیرد. اما شیطانِ داستان واقعا دست‌مایه‌ی تمسخر قرار گرفته که همین نکته‌ی ریز احتمالا نشان می‌دهد داستایوفسکی در کدام سمت این مبارزه ایستاده. یک سوگیری خیلی زیرپوستی و حرفه‌ای!
از نظر مبانی دینی، این بخش را نمی‌توان طنزی ضد دین دانست. او در اینجا دین را مسخره نمی‌کند. تصویری متفاوت و تا حدی طعنه‌آمیز از شر ارائه می‌دهد. شیطان به جای یک تیپ شخصیتی ساده‌ی شرور، موجودی گرفتار تناقض و ابتذال نشان داده می‌شود. به همین دلیل، از نظر من صحنه گفت‌وگوی ایوان و شیطان را می‌توان نمونه‌ای موفق از طنز دینی دانست. چون موضوع از عالم دین و ماوراست، اما هدفش تخریب روایت دین از شیطان نیست. 
«برادران کارامازوف» را می‌توان یکی از جدی‌ترین نمونه‌های ادبیات دینی دانست. البته نه به این معنا که یک رمان تبلیغی یا یک متن مناسب برای ترویج دین است. ارزش دینی رمان در این است که پرسش‌های عقیدتی را ازحالت تئوری خارج می‌کند و در دل داستان‌های زندگی انسان قرار می‌دهد. باعث می‌شود به جواب‌های تکراری کتاب‌های عقائد شک کنیم و بیشتر به فکر فرو برویم. آیا دفاع از ایمان فقط به داشتن پاسخ‌های درست محدود می‌شود یا نه؟ گاهی باید از تقلید در عقائد دست بکشیم.
داستایفسکی نه خدا را به یک پاسخ ساده تبدیل می‌کند و نه شک را به یک ژست روشنفکرانه. او حرف‌های هر دو طیف را تا جایی که ممکن است پیش می‌برد و اجازه می‌دهد خواننده پیامدهای هر موضع را ببیند. به همین دلیل، کتاب برای کسانی که حوصله‌ی فکر کردن ندارند، چه مومن و چه شکاک اصلا مناسب نیست. 
به نظر من نقطه‌ی قوت اصلی رمان هم همین بی‌پرده بودن آن است. کتاب به خواننده مؤمن اجازه نمی‌دهد پشت پاسخ‌های آماده پنهان شود و با این وجود، به خواننده شکاک هم اجازه نمی‌دهد تصور کند که با نفی خدا، همه مشکلات انسان حل شده است. هر دو طرف باید با هزینه فکری و اخلاقی دیدگاه خود روبه‌رو شوند.
«برادران کارامازوف» کتابی نیست که بعد از خواندنش احساس کنیم همه چیز حل شده است. بلکه ارزش رمان دقیقاً در این است که بعضی مسائل را از پشت میز بحث‌های تئوری بیرون آورده و وسط زندگی گذاشته. جایی که دیدگاه‌های مختلف در باره‌ی الاهیات با یکدیگر می‌جنگند.