
برترین مرورهای اولین دوره جشنواره مرورنویسی نقطه ریویو – شماره 3
مروری بر کتاب «ایوک» نوشته ابراهیم نجف زاده میدانی
وقتی فانتزی را در سرزمین خودمان پیدا میکنیم
سمیه کشوری:
من همیشه وقتی کلمه «فانتزی» را میشنیدم، ذهنم به جهانهایی دور میرفت؛ به موجوداتی که انگار از جغرافیای دیگری آمدهاند، به افسانههایی که ریشهشان را باید جایی خارج از فرهنگ خودمان جستوجو کرد. حتی «دیو» هم برای من، پیش از خواندن «ایوک»، بیشتر موجودی متعلق به جهان فانتزی بود تا بخشی از میراث داستانی خودمان. «ایوک» نوشته ابراهیم نجفزاده میدانی، این تصور را برایم تغییر داد.
آنچه در این رمان برایم جذاب بود، فقط حضور دیوها یا فضای فانتزی آن نیست؛ مهمتر از آن، جهانی است که از دل فولکلور مازندران بیرون آمده و به یک داستان مستقل تبدیل شده است. نویسنده مواد خامی را که در افسانهها و روایتهای بومی وجود دارند گرفته و با تخیل و داستانپردازی خودش به آنها شکل داده است. نتیجه، صرفاً بازگویی چند افسانه قدیمی نیست؛ بلکه ساختن جهانی تازه با ریشههایی قدیمی است.
شاید یکی از جذابترین تجربههای من هنگام خواندن «ایوک» همین مواجهه دوباره با «دیو» بود. در این رمان، دیو الزاماً مترادف شر نیست. دیو خوب داریم و دیو بد. همین موضوع باعث میشود موجودی که در ذهن ما معمولاً با ترس و شرارت تعریف شده، از یک هیولای صرف فاصله بگیرد و تبدیل به شخصیت شود؛ شخصیتی که میتواند انتخاب کند، بترسد، پناه بخواهد، دوست داشته باشد و برای دیگری بجنگد. در واقع، «دیو بودن» بهتنهایی سرنوشت اخلاقی یک شخصیت را تعیین نمیکند.
این ویژگی برای من یادآور ظرفیت بزرگی بود که در افسانهها و اسطورههای ایرانی وجود دارد؛ ظرفیتی که شاید کمتر از آنچه باید، در داستانهای معاصر و بهخصوص در آثار فانتزی و تصویری از آن استفاده کردهایم. ما گاهی چنان به جهانهای فانتزی دیگران عادت کردهایم که فراموش میکنیم خودمان چه گنجینه بزرگی از موجودات، افسانهها و جهانهای داستانی در اختیار داریم.
ایوک از این نظر برای من فقط یک رمان فانتزی نیست؛ تلاشی است برای زنده نگه داشتن بخشی از جهانی که بسیاری از عناصرش در حافظه و روایت شفاهی مردم زندگی کردهاند. روایت شفاهی میتواند نسل به نسل منتقل شود، اما همیشه خطر فراموشی یا تغییر در آن وجود دارد. وقتی این جهانها وارد ادبیات میشوند، امکان دیگری برای ماندگار شدن پیدا میکنند. به نظرم دغدغه نویسنده برای زنده کردن جهان اسطورهای و فولکلوریک مازندران در خود اثر کاملاً محسوس است؛ انگار نویسنده چیزی را که از نسلهای پیش به او رسیده، دوباره به زبان داستان روایت میکند تا بتواند آن را به نسلهای بعد برساند.
از طرف دیگر، نبرد خیر و شر که یکی از الگوهای آشنای داستانها و اسطورههای ایرانی است، در ایوک در جغرافیایی ملموس اتفاق میافتد. اینبار قرار نیست برای یافتن جهان اسطورهای به سرزمینی ناشناخته برویم؛ نبرد در میان رشتهکوههای البرز و دریای کاسپین شکل میگیرد. همین قرار گرفتن یک نبرد اسطورهای در جغرافیایی آشنا، به جهان داستان هویتی ایرانی میدهد؛ جهانی خیالی که در عین خیالانگیز بودن، ریشههایش را میتوان در سرزمین خودمان پیدا کرد.
با این همه، ایوک برای من بینقص نیست. مهمترین نکتهای که هنگام خواندن به آن فکر کردم، میزان کنشگری شخصیت اصلی بود. انتظار داشتم ایوک در طول مسیر نقش فعالتری در پیشبرد داستان داشته باشد. در بخشهایی از داستان، این دیگران هستند که مدام او را نجات میدهند و از او محافظت میکنند و خود ایوک بیشتر در موقعیت نجاتیافتن قرار میگیرد. البته در پایان، او در نبرد نقش تعیینکنندهای پیدا میکند و پیروزی رقم میخورد، اما برای من جذابتر بود اگر این مسیرِ تبدیل شدن به یک شخصیت کنشگر، از بخشهای ابتداییتر داستان آغاز میشد.
با وجود این، بعضی از لحظههای احساسی رمان برایم ماندگار شدند؛ از جمله صحنهای که ایوک را خواهرها نجات میدهند. ایوک در آن لحظه ترسیده است و با دیدن خواهرها ناگهان احساس میکند به یک مامن و پناه رسیده است. برای لحظهای ترس جای خود را به امنیت میدهد؛ اما این امنیت چندان دوام نمیآورد و با از دست دادن خواهر عزیزش، ترس دوباره به جهان او برمیگردد. برای من، قدرت این صحنه در همین جابهجایی احساسات بود: ترس، پناه، آرامش و دوباره فقدان. نویسنده توانسته بود احساس را در دل اتفاقات داستان قرار دهد، نه اینکه صرفاً درباره احساسات شخصیتها توضیح بدهد.
اما شاید جالبترین اتفاقی که هنگام خواندن «ایوک» برای خودم افتاد، این بود که مدام آن را به تصویر میدیدم. به این فکر میکردم که این جهان، با موجودات افسانهای، جغرافیای ایرانی و فضای فانتزیاش، چقدر ظرفیت انیمیشن شدن دارد. در میان این تصویرها، گاهی یاد «سمندون» میافتادم؛ همان بچهغول دو هزار سالهای که در مجموعه تلویزیونی «سمندون» در زیرزمین خانهای قدیمی زندگی میکرد و یکی از نمونههای ماندگار مواجهه تلویزیون ایران با موجودی افسانهای بود. گاهی هم فضای «ایوک» مرا به یاد «کوه جواهر»، یکی از قسمتهای مجموعه استاپموشن «قصههای بازار» میانداخت؛ اثری با حالوهوایی ایرانی که خیال و فانتزی را در فضایی آشنا روایت میکرد.
این تداعیها برای من اتفاقی نبود. «ایوک» همان لذت مواجهه با یک جهان خیالپردازانه ایرانی را دوباره زنده کرد؛ با این تفاوت که اینبار جهان داستان از دل فولکلور مازندران بیرون آمده بود و در قالب یک رمان شکل گرفته بود. همینجا بود که به ظرفیت بزرگتری فکر کردم: اینکه چرا انیمیشن ایرانی نباید بیش از این از اسطورهها، افسانهها و روایتهای شفاهی خودمان تغذیه کند؟ ما گنجینهای از موجودات، قصهها و جهانهای خیالانگیز داریم که میتوانند از دل کتاب و روایت شفاهی بیرون بیایند و به تصویر تبدیل شوند. شاید «ایوک» یکی از نمونههایی باشد که یادمان میاندازد برای ساختن فانتزی ایرانی، لازم نیست همیشه به جهانهای دور نگاه کنیم؛ گاهی جهان خیال درست همینجاست، در قصههایی که نسلها در سرزمین خودمان روایت کردهاند.
شاید یکی از ارزشهای ایوک برای من همین باشد؛ اینکه فقط یک داستان را روایت نمیکند، بلکه یادآوری میکند هنوز چه مقدار قصه در فرهنگ ما وجود دارد که میتوان آنها را دوباره کشف کرد، نوشت، تصویر کرد و به نسلهای بعد رساند.
«ایوک» تجربه خواندن یک رمان فانتزی بود، اما در نهایت چیزی بیشتر از یک فانتزی با خود داشت: یادآوری اینکه شاید برای ساختن جهانهای خیالانگیز، همیشه لازم نیست به دوردستها سفر کنیم. گاهی کافی است کمی دقیقتر به سرزمین خودمان و قصههایی که سالها در آن نفس کشیدهاند نگاه کنیم.


