مرور کتاب «قرآن»

 

برترین مرورهای اولین دوره جشنواره مرورنویسی نقطه ریویو – شماره 1

مروری بر کتاب «قرآن»


کتابی که نخوانده‌ام

 

ایمان ابیلی:
نویسنده بیست و سه سال از عمرش را صرف نگارش این کتاب کرد و بعد از آن دیگر کتابی ننوشت. همان‌طور که پیش از آن هم کتابی ننوشته بود. یگانه کتاب او در زمانه‌ی خود چنان جنجال به پا کرد که رجال سیاسیِ وقت، پا را از ممیزی فراتر گذاشتند و دستور دادند خواندن این کتاب ممنوع و جرم‌انگاری شود.
 نویسنده‌ برای مصون ماندن از گزند حُکام، هر بخش از کتاب را که می‌نوشت در محافل دوستانه به صورت مخفیانه می‌خواند. گروهی از شیفتگان کتاب، شنیده‌ها را تحریر می‌کردند و نوشته‌ها را دست به دست به دیگران می‌رساندند. نثر کتاب چنان بی‌‎بدیل و به سجع آراسته بود که عده‌ای جملات کتاب را با همان یک بار شنیدن، از بر می‌شدند و برای دیگران زمزمه می‌کردند.
این کتاب سرشار از فلش‌فیکشن و حکایت است، اما گلستان سعدی نیست. تاریخ را روایت می‌کند اما تاریخ بیهقی نیست. از مراحل جنینی و پیدایش انسان سخن گفته اما جنین‌شناسی لانگمن نیست. از گسترش کهکشان‌ها صحبت کرده اما چشم‌انداز کیهانی نیست. همه‌ی این‌ها هست و هیچ کدام نیست. نام این کتاب «قرآن» و نویسنده‌اش از جانب خدا "محمد" است. چوپانی عرب‌زبان که سواد خواندن و نوشتن نداشت اما از چهارده قرن پیش تا امروز خداوند هر روز انقضای این اثر را تمدید کرده.
اولین مواجهه‌ی من با «قرآن» وقتی بود که دایی عباس داشت می‌رفت خدمت. شش ساله بودم. دایی اونیفرم سرتاپا سبز خیارشوری تن کرده بود و مامان‌بزرگ داشت یک مشت اسفند، دورِ کلاه لبه‌دارش می‌گرداند. وقتی مشتش را روی منقل باز کرد، اسفندها روی زغال ترق‌ترق دود شدند. ما به نوبت می‌رفتیم و دایی را بغل می‌کردیم.
مامان‌بزرگ وقتی از گردن دایی آویزان شد پقی زد زیر گریه. مامان هم بعد از او. من هم وقتی دیدم مامان گریه می‌کند گریه‌ام گرفت. وقت رفتن بود. اینجا بود که «قرآن» آوردند. دایی «قرآن» را بوسید، روی پیشانی گذاشت و از زیرش رد شد. سه مرتبه.
من «قرآن» را اینطور به یاد می‌آورم. با بوسیدن و به پیشانی گذاشتن. در ذهن کودکانه‌ام فکر می‌کردم اعجازی لابه‌لای ورق‌های زردشده و موج برداشته‌اش بود که دو سال بعد دایی را به سلامت برگرداند خانه. 
بار دوم پاییز همان سال بود؛ کلاس اول ابتدایی. کتاب آموزش «قرآن» جزو مواد درسی‌مان بود. ما «قرآن» را با الفبای فارسی و الفبا را با «قرآن» یاد گرفتیم. حین قرائت فهمیدیم نباید حروف آبی‌رنگ را بخوانیم. برایم سوال بود اگر قرار نیست بخوانیم پس چرا نوشته شده‌اند؟ 
زنگ «قرآن» را دوست داشتم. کلاس ساکت‌تر از همیشه می‌شد و ما در این آرامش، به نوبت نفری یک آیه قرائت می‌کردیم. بهتر از همه‌ی این‌ها، آخر هر درس قصه‌های قرآنی داشتیم. وقتی خانم برایمان قصه‌ها را تعریف می‌کرد من دست‌زیرچانه گوش می‌دادم و توی خیالم لشکر فیل‌ها را با سنگ‌ریزه می‌تاراندم یا از دل شکافته‌ی نیل گذر می‌کردم.
زنگ «قرآن» خوب بود اما وقتی اداره ابلاغیه داد هر دانش‌آموز باید تا آخر ترم بیست سوره حفظ کند آن روی دیگر سکه را هم دیدیم. خاطرم هست وقتی نگاه خانم توی کلاس می‌گشت تا یکی را انتخاب کند برود سوره‌های حفظ شده را بخواند، خودم را پشت نفر جلویی قایم می‌کردم یا به بهانه‌ی افتادن مداد سرم را می‌کردم زیر میز.
بعدها توی دوره‌ی راهنمایی اوضاع بهتر شد. معنی آیات هم به اهداف درسی اضافه شدند و ما حداقل می‌فهمیدیم داریم چه می‌خوانیم. آیات انتخابی معمولا تکراری بودند و غالباً در باب یکتاپرستی، فضایل اخلاقی و پیامبران.
از آن سال‌ها خیلی گذشته و حالا هیچ اجباری برای خواندن «قرآن» وجود ندارد اما هنوز هم گاهی به این کتاب سر می‌زنم. من از نظم و ساختار آیات، ایجاز و آهنگ کلام این کتاب لذت می‌برم. حتی اگر معنای آیات را ندانم. مثل شنیدن یک آهنگ گوش‌نواز خارجی، حتی وقتی یک کلام از حرف‌های خواننده را هم‌ نمی‌فهمی. موسیقی آیات، که از معجزات قرآن است، از مرزِ زبان می‌گذرد و جایی از روح را لمس می‌کند.
یکی از نکاتی که «قرآن» را به کتابی متمایز بدل می‌کند انسجام و پیوستگی مطالب است. این انسجام در حالی‌ست که نگارش این کتاب بیست و سه سال طول کشیده است. آیاتی که نسبت به بقیه آیات مؤخرتراند، آیات اولیه را نه تنها نقض نمی‌کنند که مؤکد می‌کنند.
نقطه قوت بعدی، فرم و محتواست. این کتاب از صداقت، امانت‌داری، وفای به عهد، احسان و نیکوکاری، صبر و شکیبایی، کنترل خشم، شکرگزاری، حیا، احترام به والدین و ده‌ها فضیلت اخلاقی دیگر چنان با ایجاز صحبت به میان آورده که نمونه‌ی آن میان دنیای کتاب‌ها، انگشت‌شمار است.
پیشنهاد من این است که این کتاب را بخوانید. منظورم این است؛ واقعا بخوانید! اشتباه من و امثال من را تکرار نکنید. مثلاً من از لای «قرآن» اسکناس هزارتومانی عیدی گرفته‌ام. رویش دست گذاشته و سوگند خورده‌ام زنگ تفریح با زانو نرفته‌ام توی شکم همتی! شب قدر بالای سر گذاشته‌ام. استخاره گرفته‌ام ببینم کنکور قبول می‌شوم یا نه. من حتی بارها قرآن را قرائت کرده‌ام، اما هیچوقت آن را نخوانده‌ام! ما با قرآن مثل همه چیز رفتار کردیم الا کتاب. تا به حال کسی از لای جنایت و مکافات به شما عیدی داده است؟
قرآن پیش از آن که بوسیده یا پرستیده شود شایسته‌ی خواندن است. حتی اگر به آن اعتقاد نداشته باشیم. اصلاً چرا باید به اعتقاد داشتن یا نداشتن فکر کنیم؟ وقتی کسی کتابی می‌خواند از او می‌پرسیم: «دوستش داشتی یا نه؟» اما در رابطه با قرآن چرا ماجرا متفاوت است؟ اینجا بحثِ «بهش اعتقاد داری یا نه؟» مطرح می‌شود. ما هیچگاه قرآن را کامل نخواندیم و اگر هم خواندیم، پیش از آن که بپرسیم دوستش داشتیم یا نه، تصمیم می‌گیریم با آن موافق، یا مخالف باشیم.
هر کس می‌خواهد راجع به این کتاب نظری ارائه دهد باید حداقل یک بار بخواندش. علی‌الخصوص کسی که «قرآن» را مقدس می‌شمارد اما آن را یک بار هم نخوانده. پیشنهاد می‌کنم ابتدا به «قرآن» شک کنید، تقدس‌زدایی‌اش کنید، بی‌اعتقاد به عقیده‌ی انتسابی‌تان شوید، سپس «قرآن» را واقعاً بخوانید تا به قول یغمای نیشابوری «تا یقینی به کف آری ز یقین بالاتر.»

 

ابراهیم کاظمی مقدم گفت:
البته رسول الله ﷺ چوپان نبودند