مروری بر کتاب «همه میمیرند» نوشته سیمون دوبوار
اصلِ گمشده
فاطمه حسینپور:
همیشه مرگ دیگران برای ما فقط یک خبر است؛ خبری که میآید، شنیده میشود و خیلی زود در شلوغی زندگی گم میشود. اما مرگ خودمان چه؟! بیشتر شبیه یک کابوس است. حقیقتی که همه میدانیم وجود دارد، اما معمولاً دوست نداریم زیاد به آن فکر کنیم. شاید چون انسان نمیتواند نبودن خودش را باور کند، یا شاید هم ترس اصلی از مرگ، نه خودِ مرگ، بلکه حسرت کارهای نکرده و آرزوهاییست که مدام به بعدا حوالهشان دادهایم.
کتاب «همه میمیرند» نوشتهی سیمون دوبوار نوشته و نشر نو آن را در 424 صفحه منتشر کرده است. کتابی که دقیقاً دست میگذارد روی همین نقطهای که معمولاً از آن فرار میکنیم. دوبوار از متفکران تأثیرگذار قرن بیستم و نویسنده و فیلسوفی که انسان را موجودی آزاد، اما محدود به زمان میبیند. او مرگ را عاملی میداند که به انتخابها و زندگی معنا میدهد. دوبوار همان نویسندهی کتاب جنس دوم است و سالها در فضای فکری فرانسه، هممسیر و همگفتوگو با ژانپل سارتر بوده؛ کسی که دغدغهی اصلیاش نه فلسفهی انتزاعی، بلکه زیست انسان مدرن است.
با اینهمه، دوبووار را نباید در جایگاه یک چهرهی قدسی یا بیخطا نشاند. او نه علامه بود و نه معصوم. زندگی شخصیاش، بهویژه در حوزهی روابط عاطفی و جنسی، پر از تنش، تجربههای افراطی و انتخابهاییست که ردّشان را میشود در نوشتههایش دید. مرگاندیشی دوبووار نه از موضع آرامش معنوی، بلکه از دل یک زندگی پراضطراب و گاه فرسوده بیرون آمده؛ جایی که آزادی همیشه به رهایی ختم نمیشود و انتخاب، الزاماً نجاتبخش نیست.
کتاب فصلبندی کلاسیک و خطی ندارد و از یادداشتها و تأملات کوتاهی تشکیل شده که هرکدام از زاویهای تازه به مرگ و زندگی نگاه میکنند. این کتاب از آن دست کتابها نیست که بشود تند و یکنفس خواند و تمامش کرد؛ بیشتر شبیه مکثکردن است؛ ایستادن، فکرکردن و بعد دوباره ادامه دادن.
در همه میمیرند، مرگ نه یک مفهوم سنگین و فلسفیِ دور از دسترس، بلکه یک واقعیت روزمره و فراموششده است؛ چیزی که همیشه بوده، اما ما یاد گرفتهایم نبینیمش. بعضی بخشهای کتاب تلخاند، اما این تلخی ناامیدکننده نیست؛ بیشتر شبیه یک بیدارباش است. کتاب مدام این سؤال را در ذهن آدم میچرخاند که «اگر میدانی همه میمیرند، چرا زندگیات را اینقدر عقب میاندازی؟»
جایی از کتاب میخوانیم:
«ما مرگ را میدانیم، اما باورش نمیکنیم. برای همین است که زندگی را عقب میاندازیم، برای همین است که همیشه قرار است بعداً زندگی کنیم. مرگ، وقتی مال دیگری است، خبر میشود و وقتی به ما نزدیک میشود، ترس. ما با دانستن مرگ مشکلی نداریم، مشکل از جایی شروع میشود که بخواهیم آن را باور کنیم.»
این چند خط، خلاصهی نگاه نویسنده به مرگ و زندگی است. فرق مهمی هست بین دانستن و باورکردن. ما از نظر ذهنی میدانیم که پایان قطعیای در کار است، اما در عمل طوری زندگی میکنیم که انگار همیشه وقت داریم؛ انگار میشود دوستداشتن، تغییرکردن و جدیگرفتن زندگی را برای یک «بعداً»ی نامعلوم نگه داشت. مرگ در این کتاب دشمن زندگی نیست؛ آینهایست که نشان میدهد چقدر از خود واقعیمان فاصله گرفتهایم.
نکتهی مهم اینجاست که این نگاه، فقط مخصوص دوبوار نیست. در دل اندیشهی غرب هم نویسندگان و متفکرانی بودهاند که پوچی، اضطراب، مرگ و بیمعنایی زندگی مدرن غربی را فریاد زدهاند. دوبووار هم در همین فضا نفس میکشد؛ فضایی که انسان را موجودی تنها، ناتمام و همیشه درگیر معنا میبیند. «همه میمیرند» یکی از صریحترین اعترافهای این جریان فکری است؛ اعترافی که نشان میدهد حتی جهان مدرنِ سکولار هم از فکر پایان، راه فراری ندارد.
ما به مرگ دیگران عادت کردهایم؛ خبرها میآیند، تصویرها رد میشوند و زندگی ادامه پیدا میکند. اما همین مرگ، وقتی کمی به خود ما نزدیک میشود، همهچیز را بههم میریزد. کتاب دقیقاً روی همین فاصلهی عجیب دست میگذارد؛ فاصلهای که باعث میشود مرگ را بدانیم، اما خیلی جدی نگیریم. شاید مهمترین کاری که همه میمیرند میکند همین باشد: یادمان میآورد پایان قطعی است و دقیقاً به همین دلیل، زندگی ارزش فکرکردن و جدیگرفتن دارد.


