مروری بر کتاب «من فاخرهام» نوشته فرزانه قائنی
فقط برای خودم
فاطمه حسینپور:
فاخر بودن از کِی شروع میشود؟ از لحظهای که دیده میشوی؟! یا از همان جایی که، بیهیاهو و بینیاز از تأیید، تصمیم میگیری خودت بمانی؟!
این سؤال ساده از همان سؤالهاییست که اگر یکبار جدی گرفته شود، آدم را رها نمیکند. «من فاخرهام» دقیقاً از دل همین مکث متولد میشود؛ مکثی کوتاه، اما عمیق، میان آنچه از یک زن انتظار میرود و آنچه خودش واقعاً میخواهد باشد. سوالی که شاید بارها و بارها از ذهن هر زنی عبور کرده، اما بیشتر مواقع در شلوغی نقشها، توقعها و بایدها، بیجواب مانده است.
فاخره، زنی است که هویت فکریاش اتفاقی شکل نگرفته. او دختر آقای حائری شیرازی است. این نسبت، فقط یک نسبت خانوادگی نیست، بلکه سایهای از یک میراث فکری، اخلاقی و معنوی است که در لایههای پنهان زندگیاش جریان دارد. با این حال، کتاب قرار نیست درباره دخترِ چهکسی بودن باشد؛ اتفاقاً مسئله اصلی همینجاست: چطور میشود با داشتن چنین پشتوانهای، باز هم باید راه خودت را پیدا کنی؟ چطور میشود میان آموختهها، انتظارات و انتخابهای شخصی، خودت بمانی؟
فرزانه قائنی از آن نویسندههایی است که خوب از زنها مینویسد، بدون اغراق و بدون شعار. در روایتهای او خبری از قهرمانسازی نیست؛ معنا از دل زندگی معمولی بیرون میآید. زندگیای شبیه زندگی خیلی از ما، با پیچیدگیها، مکثها و انتخابهایی که شاید در ظاهر سادهاند، اما در درون، پر از کشمکشاند. فاخره میان نقشهای مادری، همسری، زنبودن و نقش فردی خودش زندگی میکند؛ با باورها، ترسها و دغدغههایی که مدام در حال کشمکشاند. این کتاب 150 صفحهای که توسط نشر معارف منتشر شده، داستانش یک تغییر ناگهانی نیست؛ روایت شکلگرفتنِ درک و فهم است، آن هم آرام و تدریجی. فهمی که گاهی با شک ساخته میشود، گاهی با رنج و گاهی فقط با ایستادن و نرفتن.
یکی از نقاط قوت «من فاخرهام» این است که نویسنده تلاش نمیکند برای خواننده نتیجهگیری کند. قضاوت را کنار میگذارد و این فرصت را میدهد که مخاطب خودش به جمعبندی برسد. ما بیشتر شاهد واکنشهای فاخره در برابر اتفاقات هستیم؛ واکنشهایی که گاهی در سکوت شکل میگیرند و همین سکوتها، از هزار حرف گفته، معنادارترند. سکوتهایی که نه از ضعف، بلکه از فکرکردن و سنجیدن میآیند.
این کتاب قابلیت همذاتپنداری بالایی دارد. بسیاری از موقعیتها و احساسات فاخره، برای من آشنا بود. همین آشنایی باعث میشود خواننده، بهخصوص زنها، زودتر با روایت ارتباط بگیرند. وقتی یک موقعیت یا احساس مشابه را در وجود همجنس خودمان میبینیم، گاردمان ناخودآگاه کمتر میشود، احساس تنهایی نمیکنیم و همین، امید را زنده نگه میدارد. این نزدیکی عاطفی، اثرگذاری کتاب را بیشتر میکند و خواننده را با خود همراه نگه میدارد، بیآنکه نیاز به اغراق باشد.
در عین حال، برای مخاطبی که به داستانهای پرحادثه عادت دارد، ممکن است بعضی بخشهای کتاب کمی یکنواخت به نظر برسد. تمرکز نویسنده بیشتر بر جهان درونی شخصیتهاست تا اتفاقات بیرونی، و این انتخاب روایی میتواند برای بعضی خوانندهها جذاب نباشد؛ اما برای کسانی که به تأمل و مکث علاقه دارند، نقطه قوت محسوب میشود.
جایی از کتاب میخوانیم:
«هیچوقت فکر نمیکردم سختترین جنگ، جنگی باشد که آدم باید برای ماندنِ خودش بجنگد.»
«من فاخرهام» درباره جنگ بیرونی حرف نمیزند؛ روایت کشمکشهای درونی است. جنگهایی که معمولاً دیده نمیشوند و اگر هم دیده شوند، اغلب نادیده گرفته میشوند. جنگ میان خواستن و نخواستن، ماندن یا رها کردن. فاخره در این نبرد همیشه پیروز نیست، اما تسلیم هم نمیشود، و همین ناتمامبودنِ پیروزیها، روایت را انسانیتر میکند.
در این کتاب، زن نه موجودی شکننده و مظلوم است و نه انسانی همیشه قوی و بیخطا. زن، انسانی واقعی است. فاخره گاهی میترسد، گاهی دلش میخواهد مسیر سادهتر را انتخاب کند، اما در نهایت یک تصمیم مهم میگیرد: اینکه خودش را از دست ندهد، حتی اگر بهایش سنگین باشد. فاخر بودن در این کتاب، به دیدهشدن یا بلند حرفزدن نیست؛ به وفادار ماندن به خود است، حتی در سکوت. کتاب در پایان، خواننده را با این سؤال تنها میگذارد: من کجای زندگیام ایستادهام؟ آیا خودم را جدی گرفتهام؟
جواب این سوالها، در تأملهایی است که حین خواندن کتاب در ذهن ما شکل میگیرد.


