
مروری بر کتاب «شطرنج با ماشین قیامت» نوشته حبیب احمدزاده
بحث فلسفی با خمپاره
محمد کورهپز:
میگویند وسط معرکه جنگ جمل، فردی نزد امیرالمومنین علی(ع) آمد و سوالی درباره وجود خدا پرسید، اصحاب آشفته شدند که الان چه وقت این سوالات است؟ ولی امام(ع) جملهای فرمود به این مضمون که او را رها کنید زیرا جنگ ما هم نهایتا بر سر مسائل اعتقادی است و سپس پاسخ آن مرد را داد.
دفاع مقدس هشت ساله ما هم جنگی بود که ریشه آن به اعتقادات و نبرد همیشگی توحید و شرک میرسید. این موضوع در اکثر خاطرات و داستانهایی که درباره دفاع مقدس نوشته شده منعکس است اما رمان خواندنی «شطرنج با ماشین قیامت» نوشته حبیب احمدزاده از زاویهای بدیع و جالب به این موضوع میپردازد.
داستان از زبان نوجوانی بسیجی که در جبهه آبادان به عنوان دیدهبان فعالیت میکند روایت میشود. نیروهای ایرانی متوجه میشوند دشمن یک دستگاه رادار پیشرفته را در منطقه مستقر کرده که به محض شلیک قبضههای خودی، مختصات دقیق آن را شناسایی کرده و به دشمن این امکان را میدهد که بلافاصه قبضه شلیک کننده را با دقت مورد هدف قرار بدهد. بسیجی نوجوان ما که خود ذهنی فعال و کنجکاو دارد همزمان با تلاش برای مقابله با این رادار عجیب، با افردی نامتجانس -خصوصا مهندسی پیر، مایوس و ناامید- ارتباطی اجباری پیدا میکند و با آنها درگیر چالشی فلسفی درباره خدا، خلقت، جبر و اختیار و ... می شود. پوچگرایی و یاس پیرمرد، بیمقدمه و به یکباره خود را وارد زندگی و جنگیدن نوجوان میکند و ذهن او را به خود مشغول مینماید.
از متن کتاب:
«- کارتون همینه؟ با دوربین یک چیزهایی را پیدا کردن؟
هوش و حواسم به آن سمت رودخانه نبود و این، بدترین قسمت ادامه بحث با مهندس به شمار میرفت.
- بله همینه!
- بعد که پیدا کردید ...؟
و منتظر جواب ماند.
- هیچ! نابودش میکنم.
احساس قدرت عجبیبی کردم. حتما سوال بعدی این بود: «چه جوری؟ با چه وسیله ای؟» و من ادامه می دادم: «توپ خانه، خمپاره انداز!»
- خب، بعد که نابودش کردید؛ چی میشه؟
سوال غیرمنتظرهای بود. همه چیز را فاکتور گرفت. رفت روی این سوال!
«مرد! تو باید سوال کنی چه چیزی را میخواهی نابود کنی؟ با چه وسیلهای؟ یعنی چه که بعدش چی میشه؟»
منگ سوال مانده بودم که دوباره، همان طور لفظ قلم ادامه داد:
- آنگاه که آن چیزی را که نمیدانم چیست، نابود کردی؛ چه میشود؟
و تبسم روی چهرهاش، کم کم تبدیل به شکلک شد. کاملا مشخص بود که داشت مسخرهام میکرد.»
مواضع مهندس پیر و البته برخی دیگر از شخصیتها، مشابه همان مردی که در وسط جنگ جمل بحث اعتقادی را پیش کشیده بود، با فضای جنگ و عملیات و شهادت و ... نامتناسب است. تقابل نگاهی جبری و پوچگرا با نگاهی دینی و تکلیفمدار، که البته بخشی از گیرایی داستان را باید به همین تضاد نسبت داد. در واقع نویسنده میکوشد به مخاطب نشان دهد که ما در این عالم وظایفی به عهده داریم که دفاع در برابر دشمن هم بخشی از آن است؛ و ما با عمل به تکلیف و استعانت از خدای متعال توانستیم به دشمنی مجهز به تکنولوژی برتر فائق بیاییم.
توصیفات «شطرنج با ماشین قیامت» از آبادان تحت محاصره بسیار دقیق و با جزئیات است و خواننده را کاملا در آن فضا فرو میبرد. شخصیتها نیز ملموس و باورپذیر از آب درآمدهاند و به نظر میرسد حبیب احمدزاده اکثر این وقایع را خود تجربه کرده باشد. این نکات در کنار سیر داستانی پر حادثه باعث میشود مخاطب بدون خستگی این کتاب 312 صفحهای را مطالعه کند.
البته اشکالاتی نیز در برخی جملهبندیها وجود دارد که از چشم خواننده دور نمیمانند. مثلا در صحنه گفتگوی نوجوان با فرد اصفهانی، نویسنده دقت نکرده که از شنیدن «سلام علیکم» میشود به لهجه اصفهانی فرد پی برد ولی از خواندن «سلام علیکم» در کتاب نه! گویی که عین خاطره بدون ویرایش به متن داستان منتقل شده باشد. از این قبیل اشکالات چندین جا در کتاب هست –که از انتشارات سوره مهر هم قدری دور از انتظار است- ولی در قیاس با نقاط قوت کتاب میتوان از آنها اغماض کرد.
کتاب بسیار سرگرمکننده و خواندنی است و اقشار مختلف میتوانند مخاطب آن باشند. ولی با توجه به شبهاتی که درباره جبر و اختیار و هدف خلقت و ... در کتاب مطرح میشود بهتر است به مخاطبی که بحران بلوغ را پشت سر گذاشته عرضه شود.

