مرور کتاب «هفت روز آخر»

مروری بر کتاب «هفت روز آخر» نوشته محمدرضا بایرامی
آخرین جرعه‌های جنگ

 

محمد کوره‌پز:
دفاع مقدس هشت ساله ما پر بوده از پیروزی‌های درخشان و فتوحات خیره‌کننده که در فیلم‌ها و مستندها و کتاب‌ها منعکس است. اما تعارف هم نداریم. جنگ همه‌اش پیروزی نبوده. عقب‌نشینی، از دست رفتن مناطق، شهادت نیروها، عدم‌الفتح در عملیات‌ها و ... همه اینها هم بخشی از جنگ بوده است.
در ادبیات داستانی ما وقتی یک نیروی «بسیجی» در کانون این اتفاقات ناگوار قرار می‌گیرد معمولا سیر داستان به سمت تبیین مسائل ایدئولوژیک حرکت می‌کند؛ یعنی همان قاعده آزمایش الهی برای مومن. اما اگر این اتفاق برای یک «سرباز» بیفتد معمولا مسئله به نحوه مواجهه یک انسان عادی با تلخی‌ها و ناکامی‌ها تبدیل می‌شود.
این مسئله نیز طبیعی است. زیرا محرک حضور بسیجی در میدان جنگ، اعتقادات است در حالی که سرباز به ضرورت قانون در معرکه حاضر شده است. گرچه این دو هم‌پوشانی‌هایی نیز دارند.
«هفت روز آخر» حکایت تعدادی سرباز است که در یک پایگاه پشتیبانی نزدیک به خط مقدم حضور دارند، 7 روز مانده به پایان جنگ، دشمن حمله سنگین و وسیعی به ایران ترتیب می‌دهد و در محورهای مختلف پیشروی می‌کند. این اتفاق باعث می‌شود تا سربازی که راوی داستان است به همراه تعدادی از دوستانش مجبور بشوند پایگاه را رها کنند و در گرمای شدید تیرماه در بیابان‌های جنوب ایلام آواره شوند و در به در به دنبال راه نجاتی بگردند. و بعد تشنگی است و تشنگی!
از برخی پانوشت‌ها و توضیحات اینطور برمی‌آید که این داستان حاصل تجربه‌های واقعی محمدرضا بایرامی (نویسنده) باشد. خصوصا که وی کتاب دیگری به نام «روزهای آخر» دارد که حاوی خاطرات مستند وی است و بعضی وقایع آن با «هفت روز آخر» اشتراک دارد. از سویی توصیف موقعیت‌ها، جزئیات و روحیه شخصیت‌های مختلف بسیار ملموس و زنده است و این نکته نیز حاکی از الهام‌گیری داستان از ماجرایی واقعی است. 

 

از متن کتاب:
«داد می‌زنم: «اسفندیار، آن بابا رو هم صدا کن.»
اسفندیار هم بالای سرش می‌رود ‌[تا طرف بلند شود و راه بیفتد] اما تلاش او هم بی‌حاصل است.
منصور داد می‌زند: «وایستا! وایستا تا با هم بریم!»
می‌ایستم تا برسند. می‌رسند. از اسفندیار می‌پرسم: «نتونستی بیاریش؟»
- نه، نیامد. بنده خدا بریده؛ از ناامیدی بریده.
- امشب گرگ‌ها می‌خورندش. بدجایی از پا افتاد.
- تا زنده هست، نمی‌تونند. اسلحه‌اش رو گذاشت روی شکمش. دستش روی ماشه بود.
از یک تپه بالا می‌رویم، اما معلوم است که دیگر نخواهیم توانست تپه‌ها را بالا و پایین برویم ... همین‌طور که می‌رویم، منصور می‌گوید: «هوا داره تاریک میشه.»
- چی گفتی؟
- میگم هوا داره تاریک میشه.
نگاهی به همدیگر می‌اندازیم. هوا هنوز روشن روشن است. معلوم می‌شود که تشنگی، سوی چشم‌هایش را از بین برده. با این حال چیزی بهش نمی‌گوییم.»

 

«هفت روز آخر» جدای از نگاه مستندگونه‌ای که به روزهای پایانی جنگ دارد -و از این حیث یک روایت‌گری ماندگار است- به خوبی اهمیت صبر، تحمل و ایستادگی در برابر مصائب و مشکلات را به مخاطب نشان می‌دهد. در واقع مرگ و زندگی سربازان آواره در بیابان در گرو میزان مقاومت‌شان در برابر تشنگی طاقت‌فرسا است که شرح این مسئله بخش زیادی از این کتاب 154 صفحه‌ای را به خود اختصاص داده است.
هفت روز آخر را می‌توان بخشی از تلخی‌های تاریخ جنگ دانست. از دست رفتن خطوط، فرار به عقب، اسارت عده زیادی از نیروها به دست دشمن و استفاده ناجوانمردانه رژیم بعثی عراق از سلاح‌های شیمیایی و ... از ابعاد متاثرکننده‌ای است که در این کتاب به آنها اشاره می‌شود.
این داستان که توسط انتشارات معروف سوره مهر منتشر شده به خاطر قلم روان بایرامی که نویسنده‌ای توانا به شمار می‌رود جذابیت روایی خاص خود را دارد و احتمالا در جذب اکثر مخاطبان موفق خواهد بود. اما با توجه به اینکه فضای حاکم بر داستان تا حد زیادی یاس‌آلود و روایت‌گر شکست است، مطالعه آن چندان به نوجوانان توصیه نمی‌شود.