مروری بر رمان «بینوایان» نوشته ویکتور هوگو (ترجمه رویا امامی میبدی)
از هوگو بیاموزیم!
ابراهیم کاظمی مقدم:
تصور کنید امروز ویکتور هوگو وارد یک انتشارات در تهران میشد و رمانش یعنی بینوایان را عرضه میکرد. احتمالا تمام ناشران نقطهی قوت کتاب که آن را دو قرن در صدر رمانهای دنیا نگه داشته، به عنوان یک نقطهضعف بزرگ به هوگو گوشزد میکردند و میگفتند: «دورهی این نوع ادبیات به پایان رسیده است. اینها شعار هستند و هنر باید فقط در خدمت هنر باشد ولاغیر.»
بحث من در این گفتار در مورد رویکرد فکری ویکتور هوگو است که تقریبا در یک سوم کتابش به صورت عریان و نصیحتوار بیان شده. آنچه در باقی آثارش مانند گوژپشت نوتردام نیز شاهدش هستیم. چیزی که نویسندگان امروزی از آن به شدت پرهیز میکنند و برخی منتقدین ادبی آن را در تضاد با روح هنری اثر عنوان میکنند. لذا حتی در اکثر آثار امروزی نویسندگانی که رویکرد مذهبی دارند هم شاهد خودسانسوری شدیدی در ابراز عقاید و دفاع از دین هستیم.
برعکس این نگاه نوظهور، بینوایان در نگاه نخست درباره فقر، بیعدالتی اجتماعی، قانون، انقلاب و رنج طبقات محروم نوشته شده است. اما در لایهی عمیقتر، روایتی اخلاقی و معنوی است که پیام مرکزی آن با مفاهیم بنیادین مسیحیت گره خورده است را برای مخاطب بیان میکند. مفاهیمی مانند گناه، توبه، بخشش، محبت، فداکاری و نجات انسان را با خواننده به اشتراک میگذارد و داستان را بر پایهی افزودن این مفاهیم به زندگی شخصیتهایش بنا میکند.
هوگو در این اثر جامعهای را تصویر میکند که انسانهای ضعیف در آن زیر فشار فقر و بیرحمی قانون خرد میشوند. اما راه نجات را نه صرفاً در تغییرات سیاسی، بلکه در دگرگونی قلب انسان و گرایش بیشتر و بیشتر به سمت مسیحیت راستین معرفی میکند. قهرمان اصلی داستان، ژان والژان، نمونهی انسانی است که با هدایت خالصانهی یک مبلغ دینی از سقوط اخلاقی به سمت رستگاری تغییر مسیر میدهد.
والژان پس از سالها زندان، انسانی خشمگین و بیاعتماد شده. جامعه او را فقط با برچسب «مجرم» میبیند و هیچ فرصتی برای بازگشت به او نمیدهد. اما نقطهی تغییر زندگی او زمانی اتفاق میافتد که به خانهی یک اسقف پناه میبرد. او که گرسنه و درمانده است، شبانه از خانهی اسقف دزدی میکند. مأموران او را دستگیر میکنند و به خانهی اسقف بازمیگردانند. انتظار همه این است که اسقف او را محکوم کند؛ اما اتفاقی کاملاً خلاف انتظار رخ میدهد. اسقف نه تنها او را متهم نمیکند، بلکه میگوید:
«من آن نقرهها را به او داده بودم.»
و حتی باقی شمعدانهای نقره را هم به او میدهد و در یک خطابهکاملا شعاری به والژان یادآوری میکند که باید از این پس انسان دیگری باشد. به این دو جمله از جملات اسقف توجه کنید:
«ژان والژان، برادر من، شما دیگر به شر تعلق ندارید؛ شما به خیر تعلق دارید. من روح شما را میخرم. من آن را از افکار سیاه و از روح نفرت و ناامیدی میگیرم و به خدا میسپارم.»
و بعد وقتی شمعدانها را هم به او میدهد میگوید:
«فراموش نکنید، هرگز فراموش نکنید که این نقرهها را برای آن خریدم که شما را از دست خودتان نجات دهم. دیگر به دنیا تعلق ندارید؛ شما به خدا تعلق دارید.»
این صحنه یکی از مهمترین لحظات رمان است؛ زیرا پیام اصلی کتاب در همینجا فشرده شده است: انسانی که قانون او را مجرم میداند، با مهربانی تغییر میکند. اسقف نمادی از دین رحمانی است؛ او به جای انتقام، بخشش را انتخاب میکند و همین بخشش، آغاز تولد دوبارهی والژان میشود. والژان پس از این اتفاق تصمیم میگیرد زندگیاش را تغییر دهد. او از گذشته فاصله میگیرد، به دیگران کمک میکند و در طول داستان بارها جان و آرامش خود را برای نجات دیگران به خطر میاندازد. تحول او شبیه الگویی دینی است: انسان گناهکار، با مواجهه با رحمت، مسیر بازگشت را پیدا میکند.
شاید اگر جملاتی مشابه و یا ماجرایی مانند این را امروز و در اثری جدید ببینیم، منتقدان ادبی آن را متهم به شعارزدگی یا تبلیغ عریان گرایشات مذهبی کنند. نویسندگان امروزی به شدت از بیان مفاهیم دینی با این وضوح پرهیز میکنند. این در حالی است که مخاطب واقعی از این رک بودن مولف خوشش میآید. بهترین تایید بر این گزاره نیز محبوبیت بینوایان در بین مخاطبین جهانی است.
حتی عشق و فداکاری در داستان نیز رنگی معنوی دارد. رابطهی والژان با کوزت فقط یک احساس انسانی ساده نیست. او خود را بر اساس مفاهیم دینی و توصیهی اسقف مذکور مدیون کوزت میداند. در واقع کتاب هرگاه حکایتی عجیب از ژان را برای مخاطب بازگو میکند دارد یک الگوی موفق از دینداری را به مخاطب معرفی میکند. کسی که اشتباه زیاد دارد اما در صدد جبران است. هوگو قهرمان داستان را فقط یک قهرمان نمیبیند. او یک الگوی قابل استفاده به مخاطب معرفی میکند. همان کاری که واعظان شیعه با گفتن داستان حر و رسول ترک میکنند و از مخاطب میخواهند به آغوش دین بازگردد. ولو این که مجرمی مانند ژان باشد.
به همین دلیل، موفقیت «بینوایان» را نمیتوان فقط به قدرت داستانپردازی یا توصیفهای اجتماعی آن نسبت داد. یکی از عوامل ماندگاری آن این است که هوگو یک پیام جهانی را در قالب داستانی احساسی عرضه میکند. او آموزههایی مانند بخشش دشمن، کمک به رنجدیدگان و امکان بازگشت انسان را نه در قالب سخنرانی دینی، بلکه از طریق سرنوشت شخصیتها نشان میدهد. اما هدفش دقیقا مشابه همان سخنران مذهبی است.
خواننده با والژان گریه میکند، با فداکاریهای او همراه میشود و در نهایت همان نتیجهای را تجربه میکند که رمان میخواهد منتقل کند: انسان با محبت و رحمت میتواند از گذشتهی خود عبور کند. شخصا وقتی به انتهای کتاب رسیدم، احساس میکردم متأثر از یک موعظهی مذهبی هستم. احساسی که بعد از شنیدن درس اخلاق در انسان به وجود میآید، با خواندن این رمان در من به وجود آمد. امید به امکان تغییر سرنوشت در من جوانه زد و دوست داشتم مثل جان باشم. دقیقا همان طور که نویسنده خواسته. الگو سازی، چیزی که همهی نویسندهها میخواهند اما کمتر کسی به آن میرسد.
با این اوصاف و میزان تأثیرگزاری معنوی، روشن میشود که چرا که بزرگانی همچون شهید آیت الله محمدباقر صدر و امام شهید خامنهای، خواندن این کتاب را توصیه کنند. این بزرگواران بینوایان را فقط یک داستان صرف نمیبینند. بلکه یک الگوی موفق تبلیغ دینی میبیند.
از این زاویه، «بینوایان» را میتوان نوعی تبلیغ ادبیِ جهانبینی مسیحی دانست؛ تبلیغی که قدرتش در این است که مستقیم شعار میدهد، ارزشهای دینی را در قالب یک تراژدی انسانی بزرگ نمایش میدهد و از اآن با زبان رسا دفاع میکند. چیزی که امروزه جهان اسلام نیز به آن احتیاج دارد و باید اهالی هنر به آن توجه ویژهای داشته باشند. هوگو به عنوان یک الگوی موفق نویسندگی کاری میکند که پیام اخلاقی کتاب از دل داستان بیرون بیاید. از منتقدین و اتهام شعارزدگی نمیترسد و همین پیوند میان هنر و ایمان، یکی از دلایل اصلی تأثیرگذاری جهانی این اثر شده است.
توصیه میکنم نویسندگانی که امروز از بیان عقائد خود در محافل ادبی واهمه دارند نیم نگاهی هم به آثار بزرگترین نویسندگان تاریخ معاصر انداخته و در کنار الگوگیری از شیوههای ادبی و پیچشهای داستانی، از دفاع رسای ایشان از عقائدشان نیز الگو بگیرند. تأثیر نوشتههای نویسندگان موفق را در خود ببینند و سپس بنویسند.


