مروری بر کتاب «نفرین زمین» نوشته جلال آل احمد
بدون روتوش
فاطمه حسینپور:
اگر از دور به یک روستا نگاه کنی، شاید فقط چند خانهی کاهگلی، چند مزرعه و چند درخت ببینی؛ اما کافی است مدتی بین آدمهایش زندگی کنی تا بفهمی هر وجب از آن خاک، قصهای برای گفتن دارد. جلال آلاحمد در «نفرین زمین» دقیقاً همین کار را میکند. او دست خواننده را میگیرد و بدون عجله، وارد روستایی میشود که دیگر شبیه گذشته نیست.
جلال آلاحمد را بیشتر به خاطر نگاه انتقادیاش به جامعه میشناسند. او از آن نویسندههایی نبود که فقط داستان تعریف کند؛ همیشه پشت قصههایش دغدغهای دربارهی آدمها و جامعه وجود داشت. همین نگاه باعث شده آثارش، با وجود گذشت سالها، هنوز هم خواندنی باشند.
داستان «نفرین زمین» از زبان معلمی روایت میشود که برای تدریس به روستایی دورافتاده میرود. اما خیلی زود معلوم میشود که این فقط داستان یک معلم یا یک مدرسه نیست. معلم بیشتر نقش یک شاهد را دارد؛ کسی که زندگی مردم روستا را از نزدیک میبیند و همراه خواننده، آرامآرام وارد دنیایی میشود که پر از تغییر، نگرانی و بلاتکلیفی است.
روستا در میانهی اصلاحات ارضی قرار دارد. زمینهایی که سالها نظم مشخصی داشتند، حالا میان آدمهای مختلف تقسیم شدهاند و همین تغییر، روابط قدیمی را هم زیر و رو کرده است. بعضیها به آینده امیدوارند، بعضیها گیج شدهاند و بعضی دیگر احساس میکنند چیزی از زندگی گذشتهشان را از دست دادهاند. جلال نه طرفدار سرسخت گذشته است و نه شیفتهی هر تغییر تازهای؛ فقط تلاش میکند نشان دهد تغییر، وقتی وارد زندگی واقعی آدمها میشود، همیشه آنقدر ساده نیست که روی کاغذ به نظر میرسد.
چیزی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد، جان داشتن آدمهای داستان بود. هیچکدام قرار نیست قهرمان باشند یا دنیا را عوض کنند. هرکدام فقط سعی میکنند با شرایط تازه کنار بیایند؛ یکی با امید، یکی با تردید و یکی هم با ترس. همین باعث میشود روستا، با همهی سختیهایش، واقعی به نظر برسد. ریتم داستان آرام است و شاید همین موضوع برای بعضی خوانندهها خستهکننده باشد. این کتاب قرار نیست با حادثههای پشت سر هم غافلگیرت کند. بیشتر شبیه این است که کنار ایوان خانهای در یک روستا نشسته باشی و کمکم حرفهای مردم را بشنوی. هرچه جلوتر میروی، تصویر کاملتری از زندگی آنها در ذهنت شکل میگیرد.
زبان جلال هم مثل همیشه ساده و بیتکلف است. جملهها پیچیده نیستند، اما حرفهایی که پشتشان پنهان شده، ساده از ذهنت بیرون نمیروند. همین سادگی، تلخی بعضی صحنهها را بیشتر میکند. یکی از نکتههایی که «نفرین زمین» را برایم متفاوت کرد، این بود که نویسنده هیچ جواب آمادهای به خواننده نمیدهد. نمیگوید حق با چه کسی است و مقصر کیست. فقط آدمها را همانطور که هستند، نشان میدهد؛ با همهی امیدها، اشتباهها و درماندگیهایشان.
«نفرین زمین» کتابی نیست که با یک پایان پرهیجان تمام شود یا همهچیز را جمعبندی کند. انگار جلال فقط پنجرهای رو به زندگی یک روستا باز میکند و بعد آرام آن را میبندد. وقتی کتاب تمام میشود، بیشتر از آنکه به سرنوشت یک شخصیت فکر کنی، ذهنت درگیر خودِ روستاست؛ جایی که آدمهایش هر روز تلاش میکنند زندگی را از نو سر و سامان بدهند، حتی وقتی مطمئن نیستند فردا چه چیزی در انتظارشان است. شاید به همین دلیل، «نفرین زمین» بیشتر از آنکه داستان یک روستا باشد، روایت تغییر است؛ تغییری که روی کاغذ ساده به نظر میرسد، اما وقتی پای آدمها و زندگیشان وسط باشد، شکل دیگری پیدا میکند. همین نگاه بیقضاوت و واقعبینانه، این کتاب را به اثری تبدیل کرده که هنوز هم میشود دربارهاش فکر کرد.


