مروری بر کتاب «دروازه مردگان» (هر سه جلد) نوشته حمیدرضا شاهآبادی
از آب گذشته
محدثه خوشی:
آدمی همیشه در جستجوی نادیدهها و کشف راههای نرفته بوده است. در این مسیر گاه توانسته پرده از رازی بردارد که تا سالها پنهان بوده، رازی که شاید در زمان خودش آنقدرها هم پنهان و حیاتی نبوده است. اما گذر زمان بر ارزش و اهمیت آن افزوده، تا جایی که به مرگ و زندگی افراد بستگی پیدا کرده است.
برای کشف راز گاهی باید کاری غیرممکن انجام داد، ولی در دل داستان هر چیزی ممکن میشود. گذشتن از آب و سفر به دنیای مردگان از همین غیرممکنهاست که در دل داستان ممکن میشود. در سه جلدی دروازه مردگان، داستان دو پسر را با فاصله زمانی حدوداً ۱۵۰ ساله از هم دنبال میکنیم. در اصل «مجید» پسری که هم عصر ماست، داستان «رضاقلی» را دنبال میکند و ما داستان او و خانوادهاش را پی میگیریم.
در جلد یک (قبرستان عمودی) مجید با خواندن دستنوشتههای تاریخی رضاقلی ما را به دل عمارتی تاریک و خوفناک در دوره قاجار میبرد. ماجراهای رضاقلی و شکور و سایر پسر بچههای عمارت نویانخان به گونهای است که اگر اسناد تاریخیِ ظلمهای این چنینی در آن دوره موجود نبود، نمیشد باور کرد که در ایران دورهای وجود داشته که فروختن و کرایه دادن فرزند امری عادی و پذیرفته، بوده است. آدرسها و خیابانهای تاریخی در کتاب منطبق با واقعیت است اما اتفاقاتی که برای شکور و رضاقلی افتاده با وجود غیرواقعی بودن، چنان زیبا و هنرمندانه در دل واقعیت گنجانده شده است که باورش سخت است تخیل باشد، البته شاید هم نباشد.
متن کتاب با وجود فاصلهی ۱۵۰ ساله و روایت شدن از زبان دو راوی نوجوان یکدست و جاندار است. داستانهای هر دو نوجوان گاهی طوری همزمان پیش میرود که خواننده تصور میکند مادر رضاقلی از ناراحتی قلبی فوت کرده و مجید همراه شکور در حوض عمارت از آب گذشته و به دنیای مردگان سفر کرده است. در جلد یک روند اتفاقات چنان سریع است که هر لحظه منتظر یک حادثه هستیم. سفر اجباریِ نوجوانی کم سن و سال از یک روستای ارباب رعیتی، زندگی فقیرانهاش به تهران و دیدن واگن اسبی و سینماتوگراف و زندان مخوف قالیبافخانه نویانخان.
رضاقلی همان نوجوان کم سن و سال اما شجاعی است که ترس را با تمام وجودش تجربه کرده است و حمیدرضا شاهآبادی بسیار ماهرانه این ترس توأم با شجاعت را به خواننده منتقل میکند. شاهآبادی در اوایل جوانی به حرفه معلمی مشغول میشود و سپس به تبریز رفته تاریخ میخواند و پس از آن مشغول نوشتن رمان میشود، هم برای بزرگسالان و هم کودک و نوجوان. سه جلدیِ دنیای مردگان که توسط انتشارات افق منتشر شده تا امروز چندین بار تجدید چاپ شده و جوایز و افتخارات زیادی را از آن خودش کرده است. از جمله آن: انتخاب به عنوان کتاب برگزیده سال 1398، منتخب کلاغ سفید در مونیخ، نشان نقره لاکپشت پرنده، برگزیده کتابهای آموزشی رشد و...
این سه جلدی شامل «قبرستان عمودی در 240 صفحه/ شب خندق در 262 صفحه/ چاه تاریکی در 224 صفحه» است. پس از اینکه در جلد یک رضاقلی از دل یک ماجرای ترسناک دوباره به آغوش خانوادهاش برمیگردد، در جلد ۲ با جسارتی مثالزدنی با سودای تحصیل و ساختن آیندهای روشن دوباره به شهر تهران برمیگردد و باز دستخوش حوادثی میشود که او را به دنیای مردگانِ زنده میکشاند. ورود شخصیتهای جدید به داستان و برگشتن قدیمیها از دنیای داخل حوض، ماجرا را بسیار هیجانانگیز میکند.
نویسنده در ضمن صیانت از خط اصلیِ داستان، اشاراتی هنرمندانه به اوضاع اقتصادی و اجتماعی دوران رضاقلی که همان دوران قاجار است میکند. از سفر با گاریِ پست به سمت شهر و سواری با واگن اسبی گرفته تا داشتن حسرتِ خوردن پلو در دل پسرکانِ کرایهای یا فروخته شدهای که برای نویانخان قالی میبافند. شاهآبادی طوری خیابانهای تهران قدیم را به تصویر میکشد که خواننده به همراه مجید که در تهران امروز زندگی میکند در کوچه پس کوچههای سبزه میدان و لالهزار سردر گم میشود و دوباره دست در دست رضاقلی جلویِ مدرسه شکریه خودش را پیدا میکند.
داستان در هر سه جلد، طوری روایت میشود که خواننده همزمان میتواند هم رضاقلی را در میان مردمِ وَبا زده دنبال کند و هم در جلد ۳ مجید را برای کشف رازِ خانواده کافور (برده سیاه) همراهی کند.
خواندن این سه جلدی برای چون منی که نوجوانی را در دهههای گذشته تجربه کرده است شاید یادآور خاطرات تلخ و شیرینی باشد که مرورشان گذر زمان را آسانتر میکند. تجربه خواندن این سه جلدی چنان دلنشین بود که نتوانستم آن را به اشتراک نگذارم.
در قسمتی از جلد سوم میخوانیم:
نعره تیمور را از ایوانِ بالا شنیدم. نعره دوبار دیگر هم تکرار شد. معلوم بود که حال او وخیمتر از قبل شده. از پلههای آن سوی حیاط بالا رفتیم و وارد ایوان شدیم و بعد به اتاقی پا گذاشتیم که بیمار در آن بود. از چارچوب در که گذشتیم مرد همراهم جلوی من را گرفت و نگذاشت جلوتر بروم. از همان جا فرخ و دو تن دیگر را که کنار تخت بیمار ایستاده بودند دیدم. تیمور یک بار دیگر نعره کشید و صدایش مثل اره سینهام را درید دوباره ترسیدم. ترسیدم که آنچه ساختهام درمان نباشد. انگار تازه فهمیده بودم که پا در چه راه خطرناکی گذاشتهام . فرخ به من و مرد کنار دستم نگاه کرد و گفت: «چه کار کردی؟»
شیشه پادزهر را بالا گرفتم و گفتم: «ساختمش» فرخ نگاهی به شیشه کرد و گفت: «از کجا معلوم درست باشه؟ از کجا معلوم که نخوای این مرد نازنین رو بکشی؟»
ژانر داستان هم فانتزی و تخیلی است و هم رئال و تراژدی. مرگ کودکان بیگناه و کشف دنیایی درون حوض، قصه رضی و تبدیل شدنش از یک کودک بیگناه به یک قاتل بیرحم، انتخابهای سرِ بزنگاه مجید و رضاقلی و... همه و همه نوجوان را در پستی و بلندیهای هیجانات و احساساتی قرار میدهد که اگر در دنیای واقعی بخواهد همه آنها را تجربه کند شاید صدمات غیر قابل جبرانی ببیند اما در دنیای داستان کسب تجربه میکند و خطری متوجه او نیست.
در انتها خواندن این سه جلدیِ مهیج و تاریخی را به تمام نوجوانان و حتی بزرگسالانی که به دنبال ترشحِ آدرنالین البته بدون پرت شدن از کوه هستند، توصیه میکنم. پیشنهاد میکنم حتماً یک بار از آب بگذرید و دنیای آن طرف را ببینید.


