مروری بر کتاب «کنعان» نوشته علی علی بیگی
وطنم را پیدا کردم
مهدی مرشدی:
خاک یک رزمنده کجاست؟ از چه دفاع میکند؟ محدوده جغرافیایی که او در آن متولد شده؟ یک متر آنطرفتر چطور؟!
رزمندگی یا درس و زندگی؟ هر دو یا فقط یکی؟
تحولات سوریه را در دهه ۹۰ شمسی کم و بیش به خاطر داریم. ماجرایی که با شلوغی و شورش شروع میشود و با جنگ داخلی و داعش ادامه پیدا میکند. از خاطرات شهدای مدافع حرم نیز کتابهایی خواندهایم و زندگی این ستارهها را دنبال کردهایم. زندگی "سیدعلی" اما از جهاتی کمی متفاوتتر است.
آقای علی علیبیگی بر اساس زندگی او «کنعان» را نوشته و نشر خط مقدم نیز آن را به چاپ رسانده. محور کتاب خود سیدعلی است. نه بحران سوریه و نه فضای لبنان و ایران، هیچ کدام مستقل نیستند و همه از زاویه دید زندگی او روایت میشوند.
سیدعلی احمدی زنجانی، پسر مرحوم آیتالله سیدابراهیم زنجانیِ معروف است. غاده؛ مادر سیدعلی، لبنانیست. اما آنها در سوریه زندگی میکنند؛ دمشق، زینبیه، محله سیدمقداد، در همسایگی حرم حضرت زینب سلاماللهعلیها. پدر سیدعلی در حوالی ۱۰ سالگی او فوت میکند. درسهای کنکور را میخواند. اما کم و بیش. این را مصطفی، رفیق نزدیک او متوجه میشود. سیدعلی بنای خواندن دروس حوزوی دارد. آن هم در ایران.
این کتاب ۲۴۷ صفحهای به چالشهای زندگی سیدعلی زنجانی میپردازد، مشکل ثبت نام در حوزه، خانه، ازدواج، سفرهای متعدد، مسئولیتها و از همه مهمتر؛ اخباری که از سوریه میرسید. اخباری که در نتیجه آن حتی مصطفی هم به ایران میآید، اما او مسیر دیگری را انتخاب میکند...
در بخشی از کتاب میخوانیم:
«من تو رو خوب شناختهام. تو تا آخر عمرت اونجا میمونی. این، من رو میکشه، سیدعلی! داغونم میکنه... خفهام میکنه...
لهله میزند دعا؛ انگار مدتی سخت دویده. نفسنفسزنان کلمات را ادا میکند و باز میگرید. سیدعلی هم انگار در جنگی تنبهتن شکست خورده. دعا همه چیز را میداند. دعا او را خوب میشناسد؛ حتی بهتر از خودش. این دقیقا سرگذشت و فرجام سیدعلی بود که دعا به زبان آورد. این دقیقا همان چیزی بود که سیدعلی زندگیاش را و عمرش را پای آن گذاشته و درس و حوزه و قم و ایران و خانواده را برایش رها کرده بود. دعا، زبان دل سیدعلی است انگار»
پرداختن به جزئیات اتفاقات از ویژگیهای روایت است که بدون خستهکنندهشدن یا کند شدن روایت صورت میگیرد. توجه به احساسات افراد و توصیف رفتار افراد بعد از شنیدن خبرهای خوب یا بد که تعدادشان کم هم نیست به خوبی انجام میشود.
نویسنده موقعیتهایی را روایت میکند که تصور ذهنی شخصیت کتاب با آنچه در واقعیت رخ میدهد متضاد است و تصویری واقعی از واکنش افراد به این تضادها ایجاد میشود. نقطه ضعف کتاب، رها کردن برخی شخصیتها در آخر روایت است که شاید بهتر بود از سرنوشت آنها نیز صحبت میشد که البته احتمالاً ناشی از عدم وجود اطلاعات است.
امثال شهید سیدعلی زنجانی به اولویتبندی میپردازند و به خوبی میدانند الان وقت کدام کار است و به درد چه کاری میخورند. چه باری را میتوانند بردارند؟ او هم میتوانست درگیر درس حوزوی بماند و با همسرش دعا، به زندگی عادی ادامه دهد و آیتالله شود. اتفاقا خوب هم بود و شیعه به علمای خود تا ابد نیاز دارد. آن هم عالمی مثل او. اما دغدغه سیدعلی در آن مقطع حرف دیگری میزد. اولویت دیگری را تعیین میکرد. همان دغدغهای که او را از سوریه به قم کشانده بود، حالا حرف از بازگشت میزد و او باید تصمیم میگرفت که چه مواجههای داشته باشد. چگونه برای دعا و خانواده هم وقت بگذارد و رضایتشان را کسب کند؟
"کنعان" شاید تلنگری نیز در حاشیه ماجرا برای ما داشته باشد. حرفهایی که مصطفی رفیق سیدعلی قبل از بحران سوریه میزند، شبیه حرفهایی است که دشمنان ما نیز دوست دارند از زبان جوانها بشنوند تا سرنوشت مشابهی را برای فضای داخلی کشور رقم بزنند.
این کتاب برای علاقهمندان به زندگی شهدا مناسبتر است که البته قالب آن رمان بوده و پرداخت نویسنده را نیز باید دخیل بدانیم.
سیدعلیِ نمازشبخوانِ نخبه حوزویِ خوشاخلاق، سفرهای زیادی را بین مقاصدی تکراری تجربه میکند تا اینکه در یکی از آنها به آنچه میخواست رسید. از او التماس دعا داریم، به حق التماسهای دعا...!


