مروری بر کتاب «خونِ دریا» نوشته لیلا مهدوی
بهش نگید موجی
مهدی مرشدی:
جایی از کتاب ۲۸۴ صفحهای خواستم ببندم و خواندنش را متوقف کنم. به نظرم زیادی زنانه میآمد. اما از قضاوت پیشدستانه امتناع کردم و چند فصل کوتاه دیگر کافی بود تا روایت من را با خودش تا انتهای کتاب بکشاند. روایتی غیرواقعی اما در بستری عینی و تجربهشده در دهه پنجاه و شصت شمسی در ایران.
دههای که هم اتفاقاتی که در آن رخ داد و هم تبعات آن از دید خانم مهدوی دور نمانده و این نویسنده، داستان «خونِ دریا» را منتسب به این دهه نوشته است. داستان زندگی سارا دختری که در ارومیه در خانواده سهنفریشان زندگی میکند؛ به همراه خواهر و مادرش. معصومه خواهر سارا همسری دارد که خیلی شبیه آنها نیست. یاشار به سربازی رفتن علاقه ندارد. به اجبار رفته و حالا به ترکیه فرار میکند.
در این حین دل سارا جایی گیر است. نزد پسرعمویش مهدی. مادر سارا نگران است. نگران تجربه تلخ یاشار؛ همسر معصومه. درست است که مهدی فرق میکند. فامیل است. رزمنده است. اما سارا با سختیهای زندگی با رزمنده باید کنار بیاید. در نهایت رضایت مادر حاصل میشود و خیلی زود سارا و مهدی عازم اهواز میشوند و زندگی سخت، اما پر از محبت خودشان را آغاز میکنند.
فصلهای داستان بیشتر از زبان ساراست. اما چند فصلی هم به روایت از زبان مهدی میپردازد. توالی زمانی بین فصلها برقرار نیست. کتاب گاهی به آینده میرود و از بعد جانباز شدن مهدی میگوید و گاه برمیگردد به تنهاییهای سارا در پشت جبهه و در اهواز.
بعضی فصلها زنانهتر میشوند. اما این خصوصیت انگار مقدمهایست بر فصول پررنجتر زندگی این زوج، مخصوصا سارا. خواننده متوجه شخصیت احساسی سارا میشود و به مرور زمان و با گذشت اتفاقات و سختیها قدر تحمل رنجها از سمت او را بهتر میداند. در واقع نویسنده با ساخت شخصیت احساسی سارا، روند آبدیدهتر شدنِ او را بهتر به نمایش میگذارد.
در جایی از کتاب میخوانیم:
«هولهولکی ته لیوان را سر کشیدم و از جا بلند شدم. لیوان را به پرستار دادم و تشکر کردم. حالا که اجازه ملاقات داده بودند، من تردید داشتم. توی دلم یک حسی از مواجهه داشتم؛ مثل حس خجالت. نمیدانستم چه باید میگفتم. نمیدانستم از کجا باید حرف میزدم تا به او آرامش بدهم. خب راهش هم همین بود دیگر! آرامش. اگر من او را آرام میکردم، دیگر دچار استرس نمیشد. سعی کردم حرفهای دکتر را به خاطر بیاورم. گفته بود؛ حمله استرس در اثر شوک ناشی از انفجار. گفته بود که «موجی» یک اصطلاح ناخوشایند است.»
در فصلهایی که از زبان مهدی روایت میشود، او در جبهه نیز به یاد سارا هست و فکرش گاهی مشغول اوست. نویسنده شعری از محمدحسین بهرامیان را نماد این دلمشغولی میکند و هر از گاهی ابیاتی از آن را از زبان مهدی جاری میکند. مثل وقتی که در قنوت نماز میخواهد فکر سارا از سرش بپرد و از ذهن میگذراند:
«سارا سلام! اشهد ان لا اله... تو
با چشمهای سرمهای، ان لا اله... مست
دل میبری که حی علی هایهایهای
هر جا که هست، پرتو روی حبیب هست
سبحان من یمیت و یحیی و لا اله
الا هو الذی اخذ العهد فی الست
سبحان رب هر چه دلم را ز من برید
سبحان رب هر چه دلم را ز من گسست»
در بعضی از قسمتها شخصیتهای داستان از اصطلاحات کوتاه و ساده آذری استفاده میکنند که به ساخت فضای واقعیتر کمک میکند و در پاورقی نیز ترجمهشان آمده است.
گاهی در خلال روایت از زبان مهدی، او وارد حمله عصبی میشود و بیواسطه فضایی را که در آن قرار میگیرد بیان میکند و سارا را مخاطب حرفهایش قرار میدهد آنچه را دیده برای او توضیح میدهد. گاهی نیز سارا را در آن وضعیت که خود بوده میبیند و او را همچون رزمندهای در کنار خود مییابد.
از فصل ۲۶ تا آخر کتاب، یعنی فصل ۳۰، داستان از تب و تاب میافتد. دیگر روند حوادث سریع نیست و گفت و گوها و حتی آنچه در ذهنها میگذرد عمیقتر است. حتی محبتکردنها.
این کتاب برای من تجلی محبت بود. محبتی که وقتی شرایط سختتر است ارزش بیشتری پیدا میکند. سارا وقتی عاشقتر است که مهدی دچار حمله عصبی شده و به او سیلی میزند. اما او هرگز به روی مهدی نمیآورد. یا آنجا که وقتی ناخودآگاه اشک از چشمان سارا جاری میشود، مهدی در هر وضعیتی که باشد، روی اشکهای او حساس است. اشکهایی که نباید دیگران ببینند.
این روزها و بعد از جنگ ۴۰ روزه، هستند افرادی که مواجههشان با جنگ خیلی بیشتر از ۴۰ روز بوده و شاید ادامهدار نیز باشد. غم از دست دادن فرزندان شهید مدرسه شجره طیبه میناب فراموشناشدنیست. شرایط زندگی جدید روزمره برای حسین محمدی؛ جانباز پای لانچر هم شاید زمان بخواهد تا اندکی عادی شود. و ما شاید کوچکترین کاری که از دستمان برمیآید قدردانیست. قدردانی که نه صرفا به زبان، بلکه در عمل نیز مسیر این خونها و جانهای آسیبدیده را ادامه دهد.
خواندن این کتاب که توسط انتشارات کتابستان معرفت چاپ شده شاید برای همه خوب باشد. مخصوصا کسانی که دشواریها مانعشان نیست. میپذیرند، خدا را میبینند و با صبر و محبت پل میسازند برای عبور از روی سختیها.


