مروری بر کتاب «گردان قاطرچیها» نوشته داوود امیریان
جنگجویان گوهستان
محدثه خوشی:
تا یکی دو سال پیش دیدن فیلمهای دفاع مقدسی و یا فیلمهایی در مورد گروهکهای منافقین و تصور بودن در آن دوران شاید جالب و هیجانانگیز بود. اما امروز که چند اغتشاش و دو جنگ را تجربه کردهایم، با تمام وجود میدانیم که جنگ زیبا نیست و درکِ حس هیجان به از دست دادن امنیت و به خطر افتادن جان عزیزانمان نمیارزد.
نوع نگاه و نحوهی توصیف ما از حوادث است که احساس نسل بعد را نسبت به جنگ تعیین میکند. خاصه کودکان و نوجوانانی که با شنیدن صدای بمب و موشک شاید دچار ترس و استرس شوند. زمانی که در مورد میدان جنگ حرف میزنیم بیشتر منظورمان رزمندگان و نیروهای کف میدان است، اما کمتر دربارهی نیروهای پشتیبانی حرف به میان آمده است. خصوصاً در زمان دفاع مقدس ۸ ساله بچههای تدارکات همیشه پشت صحنه فعال بوده و کمتر دیده شدهاند. وجودشان خاصه در عملیاتهای پرخطر جبهه غرب و کرمانشاه بسیار حیاتی بوده است. حال چه با لندرور و ماشینهای سنگین این تجهیزات را میبردند و چه با قاطر!
بله قاطر، حیوانی نجیب که شاید در آن زمان تنها وسیله مطمئن برا گذر از مسیرهای صعبالعبور کوهستان بوده، آن هم با کولهباری از آذوقه و اسلحه، به گونهای که دشمن نتواند ردت را بزند و تدارکات لازم به موقع به دست رزمندگان برسد.
در کتاب گردان قاطرچیها که به قلم داوود امیریان نوشته شده و انتشارات کتابستان معرفت آن را در ۳۹۲ صفحه به چاپ رسانده است، ماجرای چند رزمندهی از همه جا رانده را میخوانیم که به اجبار گردانی را تشکیل میدهند. از یوسفی که دارای اضافه وزنِ تَرکشی شده است گرفته تا مشبرزو که به خاطر بوی پاهایش جایی راه ندارد و تا سیاوشی که به خاطر شیطنتها و شوخیهای خطرناکش از همه جا اخراج شده و کربلایی که به خاطر خروپفهای ژانر وحشتش فقط کنار حیوانات میتواند بخوابد و دو سه نفر دیگر... همه و همه گردان ذوالجناح را تشکیل میدهند. درست است در ظاهر کارشان فقط ادارهی چند قاطر است اما در واقع کاری بسیار مهم و حیاتی دارند.
امیریان در اکثر کتابهایش با نوجوان ارتباط نزدیک دارد، به طور ویژه نوجوانان پسر که دنیایی پر از صحنههای اکشن و خاطرات طنز دارند. کلمات و جملهها در نوشتههای امیریان هر یک به مثابه یک مسیریاب عمل میکنند و خواننده را نه تنها با خط داستان بلکه با تکتک شخصیتها از فاصله بسیار نزدیک آشنا میکنند.
از متن کتاب:
یوسف هاج و واج به آقا ابراهیم نگاه کرد. آقا ابراهیم لبخند زد و پرسید: چطورن؟ یوسف لب گزید و یک بار دیگر به نیروهای جدید گردان تحت امرش نگاه کرد، چند قاطر، آرام و سرخوش در حال چریدن سبزه و علفهای دشت بودند دو تا قاطر هم با هم درگیر شده و همدیگر را گاز میگرفتند و جفتک میپراندند. یوسف دوباره به آقا ابراهیم نگاه کرد اگر به آقایی و خلوص و ایمان آقا ابراهیم اطمینان نداشت حتماً و حتماً همانجا یک کف گرگی نثار او میکرد و بعد فرار میکرد. یوسف دوباره به قاطرها نگاه کرد چه کار میتوانست بکند؟ به آقا ابراهیم قول داده بود که فرماندهی را قبول کند. چه میدانست قرار است فرماندهی قاطرهای جنگجو شود.
امیریان در نوشتن جزئیات صحنهها بسیار ماهرانه عمل کرده و بدون اسراف در بکارگیری واژه، خواننده را کاملاً در دل داستان فرو میبرد. طوری که وقتی یکی از اعضای گردان از روی قاطر پرت میشود درد جسمی او را خواننده نیز حس میکند. کتاب در مورد جنگ است اما سراسرش پر از اتفاقات طنز و خندهدار است. حتی لحظهای فرصت نمیکنید به سختیهای جنگ فکر کنید. لحن کتاب روان و صمیمی است که این مدل نوشتار را در کتابهای دیگر امیریان نیز میتوان یافت.
کتاب به عنوان رمان نوجوان منتشر شده است اما با توجه به روزهای جنگیایی که در حال گذراندان آن هستیم و روزهایی که در پیش است خواندن آن را در جمع خانوادگی توصیه میکنم خصوصاً که جنگ را از منظر لحظات طنز و شادش به تصویر میکشد و این میتواند کمک کند تا خانوادهها راحتتر این روزها را برای کودکان و نوجوانان توضیح دهند.
کتاب گردان قاطرچیها و کتبی از این دست گنجینههایی میتوانند باشند که به ما کمک میکنند تا جنگ هشت ساله و همچنین جنگ دوازدهروزه و جنگ کنونی را دلنشینتر برای آیندگان معرفی کنیم. هرچند جنگ به خودی خود زیبا نیست اما نوع نگاه ما میتواند از دل جنگ هم رشد و بالندگی و شادی بیرون بکشد.


