مرور کتاب «ژلوفن»

 

مروری بر کتاب «ژلوفن» نوشته مهدی پیرهادی
همین است زندگی...

 

سجاد مرادی:
دنیای بی اختلاف دنیای مُرده است! شب و روزش هم با هم اختلاف دارند چه برسد به آدمیزادش. زن و مرد که از شب و روز بالاتر نیستند؟! هستند؟! بله هستند اشرف مخلوقات هستیم مثلا!
توی اوضاعی که همه چیز زن و شوهر را هل می‌دهد توی بغل اختلاف و تنش، از مشکلات فرهنگی گرفته تا اقتصادی و حتی هنری، پذیرفتن اینکه اصل ماجرا یعنی تفاوتها اصلا غلط نیست کار هر کسی نیست. بعضی می‌روند تا تهش که همان طلاق بی پدر و مادر است.
«ژلوفن» که انتشارات میخ آن را چاپ کرده دست گذاشته روی چالشهای سالهای اول زندگی. چالشهایی که شاید خیلی از متاهلها در ماه‌ها و سالهای اول زندگی به خاطرشان کم با هم قهر نکرده و زندگی را کوفت هم نکرده باشند.
مهدی پیرهادی که قبلا توی چند کار داستانی عضوی از تیم نویسندگان بوده و مجموعه داستان «چهل قلپ کار» را برای نوجوانان نوشته، حالا در اولین رمان بزرگسال خود به سراغ سوژه جذابی رفته که خوراک زوجهای جوان و علاقه‌مندان به ازدواج است! داستان در خرداد سال 404 و چند روز مانده به حمله اسراییل آغاز می‌شود و در روز آخر جنگ 12 روزه پایان می‌پذیرد. داستان ارجاعات مختلفی به آن بازه زمانی دارد و با خواندن رمان مهمترین اخبار آن روزها برایتان مرور می‌شود. رمان روی چالشهای "امید" و "سمانه" که سال اول زندگی مشترکشان را پشت سر می‌گذارند متمرکز است. در این بین پای یک آدم فضایی به زندگی آنها باز می‌شود و همه چیز را تغییر می‌دهد.
«ژلوفن» به شدت خوشخوان است و در همان فصل "یکی مانده به اول" مخاطب را با خود همراه می‌کند. فصلهای کتاب هر کدام به چهار بخش تقسیم شده‌اند: بخشی از زبان سمانه؛ بخشی از زبان امید؛ بخشی از زبان آدم فضایی و بخش خاطره که به کذشته زندگی آن دو فلش بک می‌زند. گویا هدف از این تقسیم‌بندی طرفداری نکردن از هیچ یک از طرفین دعوا بوده است. هر کدام از این بخشها تکه‌های پازل داستان را کامل می‌کنند و تصویر کلی کامل به نظر می‌رسد. هرچند این ساختار در اول کتاب شاید کمی مخاطب را سردرگم کند اما با عبور از فصل اول همه چیز روشن می‌شود.

 

بخشی از کتاب:
امید چراغ را روشن کرد و رفت دقیقاً بالای سر سمانه. مجسمۀ کوچک فضانورد را از روی میز برداشت، مجسمه‌ای که اولین هدیۀ سمانه به امید بود. امید آن‎قدر از فضا و فضانوردی برای سمانه گفته بود که اولین هدیه شد آن مجسمه. سمانه، امید را هل داد و گفت: «کجا؟» 
امید زل زده بود به همسرش. سمانه انگشتش را گذاشت لای کتاب و آن را بست و با خونسردی تمام گفت: «می‌خوام معلم بشم امیدآقا! فهمیدی؟»
«از کی تا حالا خرگوشِ من؟»
«خیلی وقته.»
امید تکیه داد به میز و گفت: «یه تصمیم خرکی دیگه؟»
سمانه گفت: «تو این‎جوری فکر کن.»

 

با مطالعه ژلوفن نکته پر رنگی که دست مخاطب را می‌گیرد این است که آدمها با هم فرق دارند و زن و شوهرها بیشتر. بنابراین باید همه چیز را دید و بعد قضاوت کرد و توی هر ماجرایی فقط یک طرف مقصر نیست. ژلوفن از آن کتابهایی است که می‌توان آن را با خیال راحت به زوجهای جوان و افراد در آستانه ازدواج هدیه داد.
 

سایت نشر میخ: mikhketab.ir

سمانه گفت:
سلام. به نظر جالب باشد و خواندنی.
محسن رسولی گفت:
ایده جذابی داره این رمان
علی باقرزاده گفت:
معرفی خوبی شد از این رمان. باید دید کتاب در بیان حرفش موفق بوده