
مروری بر کتاب «یک محسن عزیز» نوشته فائضه غفار حدادی
به صرف معجزه
زینب سادات جزایری:
مهمترین نقش آفرینیتان در بیست سالگی چه بوده است؟ به نظرتان یک جوان بیست ساله چطور فرمانده گردان میشود و آن قدر خوش میدرخشد که در بیست و دو سالگی حکم فرماندهی تیپ برایش صادر میشود؟
شاید یکی از مهم ترین دستاورد های انقلاب و نفس مسیحایی امام خمینی (ره)، ترویج باور ما میتوانیم و افزایش خود باوری مردم بود. جوانانی که برخی تا سالهای قبل خودشان هم از ظرفیت وجودی خود خبر نداشتند با انقلاب امام نقش آفرینی فوق العادهای را تجربه کردند و این استعدادیابی بینظیر، حاصل انقلاب بود.
محسن وزوایی یکی از جوانانی بود که در دوران انقلاب شکوفا شد طوری که در طول چهار سال از دانشجوی رشته شیمی که در فکر مهاجرت به آمریکا هم بود، تبدیل شد به فرمانده گردان موفقی در عملیاتهای غرب که در بیست و دو سالگی حکم فرماندهی تیپ، برایش صادر شد.
فائضه غفار حدادی که پیشتر در کتاب خط مقدم و روایت ماجرای موشکی ایران، خوش درخشیده بود این بار به سراغ روایت یکی از فرماندهان ناشناخته جنگ رفته و در کتاب یک محسن عزیز روایت مستند شهید محسن وزوایی را روایت میکند.
روایت این کتاب ۵۶۰ صفحهای از انتشارات سوره مهر، از حوالی انقلاب آغاز میشود و در بستر روایت زندگی شهید به وقایع تاریخی مهم مانند تسخیر لانه جاسوسی نیز پرداخته میشود.
این کتاب در ۱۴ فصل زندگی شهید را از انقلاب تا عملیاتهای غرب و جنوب روایت میکند؛ اندازه فصلهای کتاب با یکدیگر متناسب است و روایت روان نویسنده شما را پابند این کتاب میکند.
با وجود سختی کار، نویسنده برای مستند نوشتن اثر تلاش زیادی کرده و قالب روایت از استناد کتاب کم نکرده است؛ اگرچه ضرباهنگ کتاب آرام است اما قوت قلم نویسنده و جذابیت شخصیت شهید باعث میشود روایت جزئیات خسته کننده نباشد.
تفاوت کتاب «یک محسن عزیز» با برخی آثار دفاع مقدس، روایت سیر تاریخی در کنار زندگی شهید است علاوه بر آنکه شهید تنها به عنوان فرمانده، فرزند یا رفیق روایت نمیشود و روایت چند بعدی است.
در قسمتی از کتاب محسن وزوایی فرمانده مسئولیت پذیر، دقیق، دلسوز و مدبر جنگ میخوانیم:
«معلوم نشد حرفهایشان از کجا رسید به آنجا که: بهترین خاطرهتون از جبهه مال کدوم زماناس؟ عابدین زودتر از همه جواب داد: بهترین خاطره من شب اول عملیاته. اون موقع که راه میافتی، چه صفایی داره همهاش میگی بریم بزنیم به خط و بیرونشون کنیم این نامردا رو.
هنوز در رویای این جمله و حظی که از تصورش برده بود سیر میکرد که موحد زد پس گردنش و گفت: _احمق! بدترین شب برای من اون شب هست!
+اولا چرا میزنی؟ دوما واسه چی آخه؟
_میدونی چرا؟ به خاطر اینکه بچه های مردم زیر نظر منند. مسئولیت دارم. یه ساعتش واسه من ده سال میگذره.
کمی سکوت شد و بعد محسن ادامه حرف موحد را گرفت.
_همین عباس شعف رو میبینی؟ قیافه منتظر مادرش همیشه جلوی چشممه. تو حساب کن همه اینها مادراشون منتظرند که سالم برگردن. همین مادر تو که من رو ندیده، اونم ازت انتظار داره که مواظبت باشم. این دنیا هم چشم تو چشم نشیم قیامت چی؟ چه جوری جواب بدیم؟»
کتاب در روایت جزئیات از زندگی شهید، موفق عمل کرده و از اخلاقیات تا نظم و حتی علاقهها را به خوبی به تصویر کشیده است و محسن وزوایی را در مقام فرزند، رفیق، فرمانده و همرزم به زیبایی مجسم کرده است.
اگر به تاریخ شفاهی علاقهمندید، روایت جبهه های غرب و جنوب را دوست دارید و شخصیت فرماندهان دفاع مقدس برایتان جالب است کتاب یک محسن عزیز را از دست ندهید.

