مرور کتاب «داستان سیستان»

 

مروری بر کتاب «داستان سیستان» نوشته رضا امیرخانی
عبای خاکی

 

فاطمه حسین‌پور:
تصور کنید وسط یک طوفان شن ایستاده‌اید؛ از همان طوفان‌هایی که چشم، چشم را نمی‌بیند و دهانتان طعم خاک می‌گیرد. حالا فکر کنید در همین وضعیت، قرار است از کسی بنویسید که تمام دنیا او را با عصا و عبا و در هیبتی رسمی دیده‌اند. همیشه یک دیوار ضخیم بین ما و آدم‌های مهم هر کشوری بوده؛ دیواری از جنسِ تشریفات و بادیگارد و گزارش‌های خبری اتوکشیده. هرچند رهبر شهید انقلاب خودشان در جاهایی که چارچوبهای حفاظتی اجازه می‌داد برای نزدیکی به مردم این دیوار را کنار می‌زد. اما کمتر نویسنده‌ای می‌تواند ما را ببرد دقیقاً همان‌جایی که دوربین‌ها حق ندارند وارد شوند.
کتاب داستان سیستان نویسنده‌اش کسی نیست جز رضا امیرخانی؛ همان نویسنده‌یِ خوش‌قلمی که خیلی‌ها با کتاب‌های «منِ او» و «قیدار»ش زندگی کرده‌اند. امیرخانی از آن دست نویسنده‌هایی نیست که بشود به او دستور داد چه بنویسد یا چطور بنویسد. او یک مشاهده‌گر با انصاف است که حتی به نیم‌فاصله‌های متنش هم رحم نمی‌کند، چه برسد به واقعیت‌هایِ دور و برش! در این کتاب، او نه به عنوان یک مداح و نه به عنوان یک خبرنگار رسمی، بلکه به عنوان یک نویسنده‌ی آزاد، همراه سفر ده‌روزه‌ی رهبر شهید به سیستان و بلوچستان شده تا برایمان از چیزی بگوید که در هیچ خبرگزاریِ رسمی‌ای پیدا نمی‌شود.
این کتاب ۳۰۰ صفحه‌ای که توسط انتشارات قدیانی منتشر شده، اصلاً شبیه گزارش‌های اداری نیست و در آن خبری از لیست افتتاحیه‌ها و سخنرانی‌ها نیست. او از کل‌کل‌هایش با تیم حفاظت می‌گوید، از خستگی‌های توی مسیر و از لحظاتی که سیستم دولتی، جلوی سادگی یک برخورد انسانی کم می‌آورد. امیرخانی با ظرافتی خاص به ما نشان می‌دهد که چطور در محروم‌ترین روستاهای شرق ایران، فراتر از مقام و جایگاه، دو انسان با هم گپ می‌زنند؛ اینکه چطور یک رهبر، میان گرد و خاک زابل، جوری به حرفِ یک پیرزن کپرنشین گوش می‌دهد که انگار در آن لحظه هیچ کار دیگری در جهان ندارد. این کتاب، روایت جایی است که لباس‌های رسمی خاکی می‌شوند و قلب‌ها به هم نزدیک.

مهم‌ترین نقطه‌ی قوت کتاب، صداقت آن است. نویسنده از چیزی نمی‌ترسد؛ اگر جایی بی‌نظمی دیده یا اگر خودش خسته شده، عینا همان را بدون سانسور نوشته است و همین باعث می‌شود که کتاب به دل بنشیند. البته گاهی آنقدر در تحلیل‌هایِ شخصی‌اش غرق می‌شود که ممکن است ریتم سفرنامه کمی کند شود، اما همین هم برای کسانی که عاشق سبک خاص او هستند، یک لذت خالص است.

 

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:
«مردم دم در ایستاده‌اند و هیاهو می‌کنند و می‌خواهند داخل شوند، اما تیم حفاظت ممانعت می‌کند. آقا متوجه می‌شود و استکان چای را نیمه تمام روی سینی می‌گذارد و اشاره می‌کند که اهل محل داخل شوند. مردم مثل سیل می‌ریزند توی خانه؛ نگرانم که مبادا هجوم ببرند به سمت آقا. بچه‌های حفاظت به سختی سعی می‌کنند که آنها یکی یکی نزدیک آقا بروند.»

 

و حالا، در روزهایی که خیابان‌ها پر از قدم‌های آرام مردمی‌ست که برای وداع آمده‌اند؛ در روزهایی که جمعیت، بی‌هیاهو اما با دل‌هایی سنگین، پشت سر تابوت رهبر شهیدمان راه می‌رود، داستان سیستان بیش از همیشه معنا پیدا می‌کند. انگار این کتاب، سال‌ها پیش، برای همین روزها نوشته شده بود؛ برای روزهایی که مردم می‌خواهند مطمئن شوند آن‌که امروز بر دوششان تشییع می‌شود، همان کسی است که دیروز بی‌واسطه کنارشان ایستاده بود.
در این وداعِ بزرگ، خیلی‌ها شاید دنبال سخنرانی‌های تاریخی بگردند یا تصمیم‌های کلان سیاسی را مرور کنند؛ اما داستان سیستان ما را می‌برد به جایی عمیق‌تر: به لحظه‌هایی که رهبر، نه پشت تریبون، که در دلِ خاک و گرما و رنج، گوشی می‌شود برای مردم. به صحنه‌هایی که رهبر، شکل پدرانه به خود می‌گیرد و ناگهان فاصله‌ها فرو می‌ریزند. همین تصویرهاست که امروز، اشک‌ها را واقعی‌تر می‌کند و داغ را صمیمی‌تر.

مردم رهبرشان را نه صرفاً یک چهره‌ی سیاسی، که بخشی از زندگی‌شان می‌دانند. شاید به همین دلیل است که این تشییع، بیشتر از یک مراسم، شبیه یک وداع خانوادگی است؛ وداع با پدری که خاکی بود، شنوا بود و ماندگار شد.
این کتاب به کسانی که از کلیشه فراری‌اند و می‌خواهند برای یک بار هم که شده، واقعیت غیررسمی رهبری را از دید یک نویسنده‌ی مستقل و منتقد ببینند، به‌شدت پیشنهاد می‌شود. داستان سیستان به ما یادآوری می‌کند که ایران فقط تهران و پشت‌میزنشینی نیست؛ ثابت می‌کند که حتی در قله سیاست هم می‌شود خاکی ماند و برای مردم، خاک خورد.