مرور کتاب «الی...»

 

مروری بر کتاب «الی...» نوشته فائضه غفارحدادی
«ما برمی‌گردیم»

 

مهدی مرشدی:
«خونه خود آدم»؛ جایی که هیچ کجا مثلش نیست. این خانه گاهی می‌تواند یک چهاردیواری باشد، وقتی که چند روزی مسافرت بودی. گاهی هم به وسعت یک کشور، به اسم «وطن». این را شاید یک خانواده اهل غزه بهتر درک کرده باشد.
مثلا خانواده اسراء و ابویاسر که با خاطرات تنفس در هوای درخت زیتون خانه پدربزرگ خیلی فاصله دارند. خانواده‌ای که سوژه مصاحبه خانم فائضه غفارحدادی هستند و خانم نویسنده شروع مسیر را اینطور تعریف می‌کند:

«می‌دانم که برای بهترین شناختن یک خانواده هلندی بهتر است بروی هلند، برای بهتر شناختن یک خانواده چینی بهتر است بروی چین، ولی برای شناخت خانواده‌ای که وطنشان را ازشان گرفته‌اند، کجا باید می‌رفتم؟» 

کتاب به ماجراها و حواشی مصاحبه‌های خانم نویسنده با اسراء؛ مادر خانواده اهل غزه می‌پردازد. اسراء و ابویاسر و یاسر و مریم و باقی اعضای خانواده در طول سال پراکنده‌اند. اما تابستان قرار است لبنان، کنار هم باشند و خانم غفارحدادی می‌خواهد از این فرصت استفاده کند. چالش‌هایی وجود دارد؛ وضعیت امنیتی لبنان چگونه است؟ چه کسی خانم نویسنده را همراهی خواهد کرد؟ نزدیکی سفر اربعین را چه باید کرد؟ و...
در نهایت این قرارِ مصاحبه، تبدیل به سفرنامه‌ای می‌شود به شامات و حدود سرزمین‌های اشغالی. یک شناخت کف میدانی از لبنانی که کسی در بانک‌هایش پول نمی‌گذارد و سوپرمارکت‌هایش شانه صورتی ندارند!
روان و بی‌تکلف بودن قلم خانم غفارحدادی به درک بهتر شرایط و اتفاقات سفر کمک می‌کند. روایت فضاهای زیادی را تجربه می‌کند و ترسیم این فضاها توسط نویسنده به خوبی صورت می‌گیرد.
فصل‌های کوتاه دو سه صفحه‌ایِ این کتاب ۲۳۸ صفحه‌ای که توسط نشر شهید کاظمی به چاپ رسیده، آن را خواناتر می‌کند. بسته به شرایط و موقعیت‌های پیش‌آمده، اتفاقات مختلف، ذهن نویسنده را به سمت اتفاقات و شخصیت‌های تاریخی-مذهبی می‌برد و حس و حال عاطفی خوبی ایجاد می‌کند. بیان آنچه در دل نویسنده می‌گذرد نیز باعث درک بهتر فضا و همدلی بیشتر خواننده با ایشان می‌شود.
سفری که خانم غفارحدادی به همراه پدر و دوستش به مرز بین لبنان و رژیم صهیونیستی و همچنین سوریه داشته‌اند روایت ظلم و امید است. ظلمی که خانواده‌ها را از هم دور کرد، با شهادت‌ها و تبعیدها و غصب کردن‌ها. با این حال اما همچنان این خانواده مهمان‌نوازند، می‌خندند، خاطره‌بازی می‌کنند. توکل دارند و امید.
امید به برگشتن به خانه پدربزرگ و آن درخت زیتون. امید به اینکه دوباره یاسر در آب‌های سرزمینی خودشان شنا کند. کاری که در آن مهارت دارد، ولی از بعد تبعید به هیچ دریای دیگری افتخار هم‌نفس شدن نداده است.
همین امید بعضی وقت‌ها تنها دارایی یک خانواده می‌شود. اگر هم با توکل همراه باشد معجونی به دست می‌آید که در سخت‌ترین شرایط می‌توان جرعه جرعه‌اش کرد و از روی هر دست‌انداز و چاله پرید. و خانواده اسراء نمادی از این نگاه است.
«الی...» برای آنکه ناآشناست و یا آشنایی کمی دارد از جنبه‌های مختلف لبنان می‌گوید، از این که چرا اسرائیل کینه سختی از «بنت جبیل» دارد، چرا لبنان پارک‌های کمی دارد و چقدر لبنان بوی شهدای خودمان را می‌دهد. البته «خودمان» را باید «لبنان» و «ایران» تفسیر کرد. به قول نرگس؛ دوست خانم غفارحدادی:«چون گِلِمان را از یک جا برداشته‌اند». با خانم نویسنده گاهی روضه می‌خوانیم. گاهی از طبیعت لبنان صحبت می‌کنیم و گاهی با اسامی روی بنرهای هیئت‌ها ذوق می‌کنیم. با رنگ امید و با دست خدا، پنجره‌ای پرطراوت از آزادی فلسطین را پشت ابرها می‌کشیم. ابرهایی که حالا خیلی نزدیک‌ترند به کنار رفتن.