مرور کتاب «حوض خون»

 

مروری بر کتاب «حوض خون» نوشته فاطمه سادات میرعالی
بانوانِ بی‌سنگر

 

سمانه میرعالی:
جنگ فقط خاکریز، سنگر، موشک و عملیات نیست. بخش عظیمی از آن، در سکوتِ پشت جبهه رقم می‌خورد؛ جایی که زنانی بی‌ادعا، با دستانی خسته و دلی لبریز از ایمان، بارِ پنهان جنگ را به دوش می‌کشند. کتاب «حوض خون» روایت همین بخشِ کمتر دیده‌شده است؛ روایت ۶۴ زن اندیمشکی که در رخت‌شویخانه‌ی بیمارستان شهید کلانتری، لباس‌های خونین رزمندگان را شستند و در این مسیر، خود نیز بخشی از تاریخ ماندگار دفاع مقدس شدند. هرچند نامشان در هیچ‌یک از گزارش‌های رسمی جنگ به ثبت نرسیده است.
در اندیمشک، پشت دیوارهای بیمارستان شهید کلانتری، اتاقی بود که هیچ‌گاه در خط مقدم قرار نداشت، اما هر روز خط مقدم به آنجا می‌رسید. آن هم از نوع لباس‌های خون‌آلود، پتوها و ملحفه‌هایی که هنوز گرمای تن مجروحان را در خود داشتند.
فاطمه سادات میرعالی، نویسنده کتاب، نخستین بار در سال ۱۳۹۳ و هم‌زمان با برگزاری دومین کنگره سرداران و یک‌هزار شهید اندیمشک، با فعالیت رختشویخانه بیمارستان شهید کلانتری آشنا شد. همین آشنایی، سرآغاز پژوهشی چندساله شد که با همراهی مؤسسه فرهنگی هنری شهید جواد زیوداری، به شناسایی و گفت‌وگو با زنانی انجامید که در سال‌های دفاع مقدس در این رختشویخانه خدمت کرده بودند. ثمره این پژوهش، کتاب «حوض خون» است؛ اثری مستند و روایت‌محور که انتشارات راه‌یار آن را در ۵۰۴ صفحه منتشر کرده است.
در بخش پایانی کتاب، عکس این بانوان، فعالیت‌هایشان در دوران دفاع مقدس، شهدای منتسب به آنان و نیز بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک ــ محل رختشویی لباس‌های رزمندگان ــ آمده است؛ تصاویری که روایت‌ها را برای مخاطب ملموس‌تر و مستندتر می‌کند. یکی از نقاط قوت کتاب، نثر روان، چینش هوشمندانه روایت‌ها و تنوع زاویه دید راویان است. نویسنده، خواننده را از نخستین روزهای شکل‌گیری رختشویخانه همراه می‌کند و به‌تدریج او را با فضای حاکم بر آن، شیوه فعالیت و حضور زنان در این مجموعه آشنا می‌سازد. همه راویان از یک واقعه مشترک سخن می‌گویند، اما هر یک جنگ را از دریچه تجربه زیسته خود روایت می‌کند؛ از زنی که برای حضور در رختشویخانه باید رضایت همسرش را جلب می‌کرد، تا مادری که پس از شهادت همسرش دست از خدمت نکشید، یا زنی که پسرش را غرق در خون دید، اما به عهد خود وفادار ماند. همین تفاوت تجربه‌ها، در کنار روایت‌های صادقانه و به‌دور از اغراق، تصویری زنده و چندوجهی از ایثار، همدلی و مقاومت مردم اندیمشک در سال‌های دفاع مقدس پیش روی خواننده قرار می‌دهد.

 

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:
«بقچه ملافه‌ها را آوردم کنار حوض و بازش کردم. ملافه‌ای برداشتم. سنگین بود. حدس زدم داخلش چه خبر است. آن را باز کردم. بوی عطر خوشی پیچید توی سرم. حس کردم دارم خواب می‌بینم. چشم‌هایم را بستم و باز کردم. یک‌دفعه لای آن، بین لخته‌های خون، دل و روده‌ای دیدم. باورم نمی‌شد این بوی خون مال دل و روده خونی باشد. نمی‌خواستم همه خبردار شوند چه دیده‌ام. دیدن حال مادرهای شهدا در آن وضعیت خیلی دردناک بود. ولی صبر هم‌عروسم خیلی زیاد بود. ملافه را جمع کردم و بردم پیشش. دستم می‌لرزید و رنگم پریده بود. به او گفتم: انگار دل و قلوه توشه. بسم‌الله گفت، آن را از من گرفت و لای پارچه سفید گذاشت. بعد برد و در زمین کنار رختشویی دفن کرد. من هم برگشتم سر حوض و با گریه ملافه‌ها را انداختم توی حوض.»

 

کتاب، فراتر از روایت رختشویخانه، تصویری از اندیمشکِ روزهای جنگ نیز ارائه می‌دهد؛ شهری که به‌واسطه نقش کلیدی‌اش در پشتیبانی جبهه، آماج سنگین‌ترین حملات دشمن شد و در سال ۱۳۶۵، طولانی‌ترین بمباران هوایی یک شهر پس از جنگ جهانی دوم را از سر گذراند.
هر یک از راویان کتاب، اندیمشکِ به‌خاک‌وخون‌کشیده آن روزها را از زاویه دید خود روایت می‌کند؛ از جایی که ایستاده، از آنچه دیده و از واکنشی که در آن لحظه نشان داده است. یکی از فروریختن خانه‌اش زیر آوار می‌گوید، دیگری از همسایه‌ای که دقایقی پیش با او هم‌صحبت بوده و ساعتی بعد، پیکر غرقه در خونش را غسل و کفن کرده است:

 

«میدان راه‌آهن غوغا بود. صحنه‌هایی را که می‌دیدم اصلاً باور نمی‌کردم. انگار داشتم فیلم جنگی می‌دیدم. هواپیما شیرجه می‌زد، بمب می‌ریخت و می‌رفت. پشت هم، پشت هم، پشت هم هواپیما شیرجه می‌زد و بمب می‌ریخت. آدم بود که تکه‌تکه می‌شد و هر تکه به طرفی پرت می‌شد».

 

این کتاب به تقریظ رهبر شهید انقلاب اسلامی مفتخر شده است. ایشان درباره «حوض خون» گفته بودند: «انسان واقعاً حیرت می‌کند؛ انسان شرمنده می‌شود در مقابل این همه خدمتی که این بانوان انجام دادند...»
نکته ارزشمند کتاب، تنوع صداهای آن است. راویان همگی از یک سن، یک موقعیت خانوادگی یا یک تجربه مشترک نیستند؛ در میان آن‌ها زنان جوان و سالخورده، مادران، همسران شهدا، زنان خانه‌دار و کسانی حضور دارند که هر کدام با پیشینه، نگاه و احساسی متفاوت، یک واقعه واحد را روایت می‌کنند. همین تفاوت زاویه دید، «حوض خون» را از مجموعه‌ای از خاطرات مشابه فراتر می‌برد و به تصویری چندوجهی و زنده از زندگی مردم اندیمشک در سال‌های جنگ تبدیل می‌کند.
برای من که در اندیمشک بزرگ شده‌ام، «حوض خون» فقط یک کتاب نیست؛ بازخوانی بخشی از حافظه شهری است که زخم‌های جنگ هنوز در حافظه جمعی آن زنده است. هر بار که راویان از بمباران اندیمشک می‌گویند، آنچه سال‌ها از زبان خانواده و همسایه‌ها شنیده‌ام، در ذهنم جان می‌گیرد؛ از پیکرهای تکه‌تکه، از دست‌ها و پاهایی که بر شاخه‌های درختان مانده بود و از خیابان‌هایی که بوی خون و باروت گرفته بودند. انگار این کتاب، حافظه زخمی اندیمشک را بار دیگر پیش چشمم زنده می‌کند.
آنچه خواندن این کتاب را برای من به تجربه‌ای متفاوت تبدیل کرد، گره خوردن روایت‌هایش با تجربه شخصی‌ام بود. خواندن این کتاب با روزهایی هم‌زمان شد که برادرم در جنگ رمضان به شهادت رسید و از آن پس، رفتن به گلزار شهدای اندیمشک، رسم هر شب خانواده‌مان شد.
در این گلزار، نام‌هایی را که در کتاب خوانده‌ام بر سنگ مزارها می‌بینم. اما این نامها برایم فقط ثبت تاریخ نیستند. هرکدام روایتی زنده‌اند که در خاطرهی شهر و زندگی من جاری شده و همچنان ادامه دارد.
در همان روزها، روایت خانواده‌هایی را می‌خواندم که در میانه جنگ، هر لحظه چشم‌انتظار خبری از عزیزانشان بودند؛ خانواده‌هایی که گاهی خبر شهادت فرزند، همسر یا برادرشان را می‌شنیدند و با صبری شگفت‌انگیز، بار ادامه زندگی را بر دوش می‌کشیدند. همین هم‌زمانی، فاصله میان من و راویان را از میان برداشت. دیگر فقط روایت‌هایشان را نمی‌خواندم؛ اندوهشان را لمس می‌کردم، با صبرشان همراه می‌شدم و احساس می‌کردم بخشی از آن روایت‌ها را زندگی کرده‌ام.
«حوض خون» فراتر از مجموعه‌ای از خاطرات، تلاشی برای ثبت و حفظ بخشی از تاریخ شفاهی دفاع مقدس است؛ تاریخی که در سکوت و دور از خط مقدم شکل گرفت، اما سهمی ماندگار در سرنوشت جنگ داشت.
اگر می‌خواهید جنگ را نه فقط از پشت خاکریزها، بلکه از دل زندگی مردمی ببینید که بی‌ادعا بار آن را بر دوش کشیدند، «حوض خون» کتابی است که نباید از دست بدهید.

زینب گفت:
چقدر این مرور قشنگ بود
خصوصا اون تجربه زیسته مرور نویس که با راوی های کتاب هم راستا بود
محمدی گفت:
لذت بردم از این نقد و معرفی و مشتاق خواندن حوض خون شدم
نازنین گفت:
این زنان هستن که تاریخ را رو به جلو هل میدهند وگرنه زمان تاب و توان این همه سختی و غصه را نداشت... زنان اندیمشک تکثیر شده اند. چقدر مشتاقم کتاب رو مطالعه کنم
سایه گفت:
معرفی کتاب بسیار گیرا بود؛ مشتاق شدم که حتماً مطالعه‌اش کنم.
آب روشن گفت:
خانم میرعالی با صبر و دقتی ستودنی، برگی از تاریخ شفاهی دفاع مقدس را که سال‌ها در سایه مانده بود، با قلمی امانت‌دار و تاثیرگذار به تصویر کشید... عالی بود