مرور کتاب «من همین رضا سنجرانی را دوست دارم»

 

مروری بر کتاب «من همین رضا سنجرانی را دوست دارم» نوشته  محسن ذوالفقاری
ما بیشتر آقارضا

 

محمدحسین صادقی:
اسم «رضا سنجرانی» برای کسانی که خاطرات شهدای مدافعان حرم را در قالب فیلم یا کتاب مورد مطالعه قرار داده‌اند اسم آشنایی است. از خاطرات شهید حسن قاسمی دانا گرفته تا شهید مصطفی صدرزاده و شهید جواد محمدی و شهید مرتضی عطایی، اسم رضا سنجرانی و ماجراهایش در خاطراتشان به چشم می‌خورد و حالا وقت رسیدن سر وقت خود آقا رضاست. محسن ذوالفقاری در «من همین رضا سنجرانی را دوست دارم» به سراغ بیان خاطرات این شهید مدافع حرم مشهدی رفته است. 
کتاب از قبل تولد «شهید محمدرضا سنجرانی» شروع می‌کند و تا پس از تدفین او را در بر می‌گیرد. متن کتاب در ابتدا ما را به این فکر می‌اندازد که با چیزی شبیه به «اخراجی‌ها» طرف هستیم اما در نهایت به ما می‌فهماند جنس «رضا سنجرانی» واقعی با شخصیت‌های غلوآمیز اخراجی‌ها متفاوت است و حتی به آن‌ها نزدیک هم نمی‌شود. «رضا سنجرانی» تصویر شده در کتاب خود خودش است بدون اینکه بشود او را با کسی یا چیزی در بیرون از کتاب مقایسه کرد. همراهان رضا در کتاب به درستی و اندازه خودشان تصویر می‌شوند و حتی عشق مجنون‌وار لیلا همسر شهید به او، یک عشق غیرقابل باور نشان داده نمی‌شود. شاید دلیل خواندن این کتاب را بشود رسیدن به همین درک کلیشه‌ای از شهادت دانست که هر کسی می‌تواند توفیق شهادت را داشته باشد.

 

در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: 
رضا در اسـم گذاری روی افراد ید طولایی دارد. اسـم کوچک‌ترین برادرش را توی گوشی‌اش «آویزون» ذخیره کرده چرا که رضا، مصطفـی را از همان نـوزادی، آویزان و دم خود می‌داند. البته بعدها که مصطفى مستقل‌تر می‌شـود، اسمش را تغییر می‌دهد به «آفت روزگار». به روضه خوان مسجد لقب «فندک اهل بیت» می‌دهد. وقتی ازش می‌پرسند: «چه ربطی داره؟» پاسخ می‌دهد: «فندکه دیگه، ملت رو با روضه‌هایی که می‌خونه می‌سوزونه!» فردی همیشه کلاه سبز سیدی‌اش را روی سرش می گذارد، حتی هنگام سینه زنی که لخت می‌کند، حاضر نیست کلاه سیدی‌اش را بردارد. رضا اسم او را می گذارد: «گنبد سبز!» جلسه‌ای نیز از مداحی دعوت می‌کند تا چند بیتی روضه بخواند؛ چون اسم بنده خدا نمی‌داند، او را خطاب می‌کند: «بلبل اهل بیت».

 

کمتر کسی را پیدا می‌کنیم که در این روزها در ته ذهنش به این فکر نکند که «دیگر دنیای کتاب و کتاب‌خوانی تمام شده» و «قالب‌های ارائه محتوا باید مورد بازبینی قرار بگیرد» و به زبان خودمانی «کی دیگه کتاب می‌خونه؟!». کتاب‌خوان‌ترین افراد هم ضمن ترسیدن از این افکار، برای یکبار هم که شده به این فکر خواهند کرد که «اگر کتاب نه، پس چی؟» و دنبال جایگزینی می‌گردند تا اگر کتاب منقرض شد به آن پناه ببرند. غافل از اینکه کتاب با موضوع و سوژه و محتوای خوب روی زمین نمی‌ماند و خودش راه خودش را پیدا می‌کند. «من همین رضا سنجرانی را دوست دارم» یکی از همین کتاب‌هاست.  نویسنده در مقدمه کتاب نکاتی را به خواننده گوشزد می‌کند. از اینجا می‌شود فهمید که فرم ارائه خوب هم برای رسیدن به یک محصول فرهنگی چقدر موثر است و کتاب با ترکیب یک فرم خوب روایت با محتوای چند رسانه‌ای ضمیمه شده به آن چگونه می‌تواند مخاطب را تا آخر کتاب بکشاند. فصل‌ها از صحبت‌های خود شهید شروع می‌شود و با ادامه‌اش از خاطرات بقیه به پایان می‌رسد و هر جا که محتوایی – البته قابل پخش -  از شهید وجود داشته است در کنار صفحات ضمیمه شدند و با یک اسکن ساده می‌توان به آن‌ها دسترسی داشت. 
همانطور که شهید خواسته و در کتاب هم منعکس شده که چقدر در برابر این کار گارد گرفته است، کتاب در بیان خاطرات او از سوریه به وضوح کم گذاشته است. صرف بیان لقب شهید در سوریه و چند نقل قول در مورد رشادت‌هایش در آن‌جا نمی‌تواند جایگزین روایت آن‌ها شود. البته که سوژه کتاب «کل زندگی شهید» است ولی نمی‌شود از ضعف این قسمت از کتاب چشم‌پوشی کرد. خواندن این کتاب را می‌شود به کسانی پیشنهاد داد که شیطان گولشان می‌زند و خودشان را لایق شهادت نمی‌دانند اما ته دلشان چیزی قنج می‌رود که بتوانند وارد باغ شهادت شوند.
به نظر می‌رسد فصل‌های آخر کتاب به خاطر محدودیت منابع روایی خیلی زود به پایان می‌رسند، شاید هم نویسنده خودش تحمل مواجهه بیشتر با شهادت رضا سنجرانی و روایت‌های بعد از شهادت او را نداشته است. نویسنده می‌توانست این قسمت از کتاب را با روایت‌هایی بیشتر از مراسم تشییع او و ذکر حال دوستان و همراهان شهید در حالی‌که دیگر او را نمی‌دیدند ولی جای خالی‌اش را احساس می‌کردند پر کند. با رسیدن به آخرهای این کتاب، به این فکر خواهید کرد که «ما بیشتر آقارضا! ما بیشتر همین رضا سنجرانی را دوست داریم» و البته به اینکه چه زود تمام شد. «من همین رضا سنجرانی را دوست دارم» توسط نشر سیمرغ در سال ۱۴۰۵ در  ۴۱۷ صفحه منتشر شده است.