مروری بر کتاب «دادستان انقلاب» نوشته محمدمهدی اسلامی
دیوار گلستان
آتوسا داوری:
اگر سه نفر را از بین ببرید، کار انقلاب تمام است: " امام، لاجوردی و آقای خامنهای." این جملهی مسعود رجوی، شاید کوتاهترین و گویاترین سندی باشد که جایگاه استراتژیک و هیبتِ شهید سید اسدالله لاجوردی را برای مخاطب امروز ترسیم میکند؛ جملهای که اگرچه از کینهای عمیق برمیخیزد، امّا به خوبی نشان میدهد چرا او را "مرد پولادین انقلاب" مینامیدند.
با به پایان رساندن کتاب "دادستان انقلاب"، بار دیگر به این حقیقت پی بردم که ذهن ما به شدت عاشق ساده سازی است؛ ذهن دوست دارد در همان نگاه نخست، قضاوتی سریع و کلی داشته باشد، غافل از اینکه ظاهر، مانند جلدِ یک کتاب است. شناخت شهید لاجوردی برای من همچون کتابش بود؛ کتابی قطور ( نزدیک هفتصد صفحه) با جلد زمخت و رنگ سبز نخواستنی که طراحی آن نه تنها جلب توجّه نمیکرد بلکه حتّی تو را از انتخاب و خواندن منصرف میکرد.
ولی بینهایت خوشحالم که بر قضاوت عجولانهی مغزم غلبه کردم و با مردی آشنا شدم که با وجود نداشتن چهرهای دلربا، چنان اصالت و قدرتِ شخصیتی داشت که شک ندارم هر کس با او آشنا شود، شیفتهی ماهیتِ او خواهد شد. حقیقتا که: نباشد نیک باطن در پی آرایش ظاهر/به نقاش احتیاجی نیست دیوار گلستان را
با خواندن " دادستان انقلاب " یکی از پرالتهابترین و پیچیدهترین فصلهای تاریخ معاصر ایران را بازخوانی کردم؛ فصلی که در آن، عدالت و امنیت در میانهی هجمهی فتنهها و آشوبها، در آزمونی سخت قرار گرفته بود. خواندن این اثر در شرایط فعلی کشور، که گاهی از شدت روایتهای مخدوش و آشوبهای روانی، احساس میکردم زمین زیر پایم لغزنده است، مانند یافتنِ لنگرگاههایی برای امیدبخشی بود.
خواندنِ روایتِ زندگی و مسئولیتهای مردی که در دههی شصت، در اوج طوفانهای تروریسم، وظیفهی خود را در برابر قانون و مردم ایفا کرد، در واقع شناختِ سازوکارِ ایستادگی در برابر آشوب را، به من هدیه داد.
اثر مذکور، سیرِ مسئولیتهای شهید لاجوردی را از سالهای نخستین انقلاب و همکاری با آیتالله بهشتی، تا دوران حساس دادستانی تهران دنبال میکند. نویسنده به زیبایی نشان میدهد که او چگونه با درک عمیق از ترفندهای گروههای منحرف، به خط مقدمِ دفاع از امنیت جامعه تبدیل شد. فراتر از ابعاد قضایی، کتاب به جنبههای انسانی و مربیگونهی او در مدیریت زندانها نیز میپردازد؛ جایی که او تلاش میکرد حتی در تاریکترین محیطها، با ایجاد کارگاههای تولیدی و برنامههای فرهنگی، بذرِ بازگشت به مسیرِ انسانیت را بکارد.
بزرگترین نقطه قوت کتاب، صداقتِ مستندات و روایتِ دقیق از روزهای پرفراز و نشیب دههی شصت است. نویسنده موفق شده تصویر یک مأمورِ خشک و بیروح را بشکند و چهرهای را ارائه دهد که از دل بازار و مبارزات مردمی برآمده و عدالت را فراتر از هرگونه نفوذ و پارتی بازی معنا کرده است. اگرچه کتاب در برخی بخشها به دلیل ماهیت امنیتی، در گزارش سلسله مراتب سیاسی متوقف میشود و شاید برای مخاطبِ خواهانِ تحلیلهای روانشناختی و جامعهشناختی عمیق، کمی جای خالیِ نگاهِ نظری را حس کند، اما در کل، روایتی است که نمیتوان از آن گذشت.
برای من، این کتاب تنها یک مطالعهی تاریخی نبود؛ بلکه تجربهای از خودشناسی و امیدبخشی بود. ورق به ورق این کتاب، مانند جریانی از حقیقت بود که بر جانم نشست تا یادم بیاورد در برابر فتنه، تنها راهِ نجات، ایستادگی بر پایهی اخلاق و مسئولیتپذیری است. شهید لاجوردی تجسمِ انسانی بود که برای وظیفه میزیست؛ مردی که با شعارِ "من دادستان هستم که دادِ مردم را بستانم"، هزینههای سنگینی را برای عبورِ عدالت از میان آشوبها پرداخت.
این اثر نگاه و انتظارات من را نسبت به قوه قضائیه و سازوکارهای آن تغییر داد؛ چرا که همیشه ماجرا آن چیزی نیست که در اخبار ضدونقیض میشنویم؛ گاهی دشمن به لایههای عمیق نفوذ کرده و برای اثبات یک حکم، مراحل پیچیدهای باید طی شود. کتاب "دادستان انقلاب" اگرچه در لحظاتی نفسگیر است، اما در نهایت مرا به آیندهی ایران امیدوار کرد؛ چرا که مطمئنم امثال لاجوردیها، هنوز در کنار ما نفس میکشند.
این کتاب را به تمام کسانی پیشنهاد میکنم که در قضاوت دچار عجله میشوند؛ چه در مورد ظاهر آدمها و چه در مورد وضعیت فعلی کشور.


